فصل اوّل

بسم الله الرحمن الرحیم

گاوداری مدرن

در سال۱۹۷۴میلادی سلطان جائری تصمیم گرفت برای اینکه از قافله تمدن غرب عقب نماند یک کارخانه برای سلاخی  ما گاوها ایجاد کند. تصمیم او عملی شد و دور از چشم مردم در دشتی  کنار کوهی بلند سلاخ خانه بزرگی ایجاد کرد.

این سلاخ‌خانه برای اهداف زیر تاسیس شده بود.

۱-   ایجاد تاسیسات دامداری صنعتی و کشتارگاه و

۲-    تاسیسات بسته بندی گوشت.

۲- پروار بندی گوساله ۱۰۰۰۰ راس.

۳-کشتار گوساله ۳۷۰۰۰ راس.

۴- تولید انواع سوسیس و کالباسوهمبرگر ۳۰۰۰ تن.

تولید پودر گوشت و استخوان و خون ۱۰۰۰تن.

 هر روز تعدادی از ما گاوها را زیرگیوتین می‌بردند و سر از بدن ما جدا و تمام اجزاء بدن ما را برای خوراک آدمیان به شکلی در می‌آوردند. محصولات آماده شده  را برای راحتی انسانها در داخل کامیونی که عکس یک گاو هم روی آن نقاشی شده بود به بازار تحویل می‌دادند؛ حتی از سایر اعضای ما که قابل استفاده نبود کالباس و سوسیس تهیه می‌کردند و مردم هم آنها را با ولع زیاد می‌خوردند. این عمل سال‌های طولانی به کار گرفته شد، مدتها گذشت تا آنکه گروهی پیدا شدند و از طریق کشتن ما به این شکل اعتراض کردند.

        تصمیم برآن شد که ذبح ما طبق شرع مقدّس انجام شود؛ به همین خاطر دستور دادند که برای جداکردن سر ما از بدن،از گیوتین استفاده نشود، باید با کاردهای بسیار بزرگ و بدست افرادی که به آنها قصاب می‌گفتند سر از تن ما جدا کنند چون بدن ما سنگین بود مشکلاتی برای ذبح ما وجود داشت تصمیم گرفتند مقداری آب روی بدن ما بپاشند و بعد از آن یک شوک الکتریکی بر بدن ما وارد کنند تا بیهوش شویم بعد سر ما را جدا کنند.   حال رو به قبله قرار دادن ما هم خود قصه‌ای جدا داشت، هنگامی که ذبح شرعی هم مطرح شد برای مدتی بدن سنگین بی جان ما که هنوز مختصر روحی در آن وجود داشت را با جرثقیل مقداری رو به قبله می‌کردند بعضی از ما هم در همان دم اول  یعنی با شوک الکتریکی جان به جان آفرین تسلیم می‌کردیم چون خون‌های بدنمان کاملا خارج نمی‌شد گوشتمان بسیار قرمز بود. حتی روزی یک حاج آقای روحانی که در آن نزدیکی‌ها برای دیگری صحبت می‌کرد معتقد بود که ما با شوک الکتریکی مردار می‌شویم به همین خاطر به دوست دیگرش پیش‌نهاد می‌کرد که از این گوشتها نخورد با گوش خودم شنیدم که می‌گفت حتی اگر مردار هم نباشد مشکوک است.در میان ما گاوها، گاو «ورزو» نبود ( گاوی که برای شخم زدن یا کارهای دیگر استفاده شود)زیرا دیگر از گاوها برای شخم زدن استفاده نمی‌کردند.  بعد از مدتی این سلاخ‌خانه ورشکست شد. تصمیم گرفته شد که آن را قطعه قطعه کنند و بفروشند و با هر کلکی بود تقسیم بندی صورت گرفت و این گاوداری بزرگ به معرض فروش گذاشته شد. بیجن‌اف نامی پیدا شد تصمیم گرفت قطعه‌ای از آن را بخرد و به صورت مدرن تعدادی از گوساله‌ها را علاوه برپرورش آموزش هم بدهد.

در سال ۲۰۰۵میلادی بود که یک قطعه آن به قیمت دو میلیارد و چهارصد میلیون تومان خریداری شد. پس از مدتی اطلاعیه‌ای در جراید رسمی و غیر رسمی به چاپ رسید که این گاوداری جدید برای آموزش گوساله‌ها به صورت داوطلب و در صورت موفق شدن در گزینش ورودی فراگیر می‌پذیرد. در اطلاعیه ذکر شده بود که گوساله‌ها می‌توانند از این آموزشگاه برای بالا بردن قدرت فکر و اندیشه خود بهره جویند. بنده که به گاوچال معروف هستم گوساله‌زاده را در جریان گذاشتم تا اینکه اگر تمایل دارد بتواند در این زمان وانفسا در امتحان ورودی این گاوداری شرکت جسته، اگر رتبه قبولی آورد در آنجا مشغول به آموزش شود. ایشان هم تلاش خود را انجام داد و به این درجه نایل شد.چون این گاوداری از ما فاصله زیادی داشت شب هنگام ۴۰ گاو سوار بر یکی از کامیون‌هایی که نرده‌های ضخیمی اطراف آن را محاصره کرده بود به طرف گاوداری حرکت کردیم.مقداری راه که رفتیم شاگرد کامیون با بسته‌های کوچکی از علوفه‌از ما پذیرایی کرد. بعضی از گاوها با بغل دستی‌های خود مشغول صحبت شدند بعضی هم سر در لاک خود کردند و در تمام سفر با کسی صحبتی نکردند بعضی که زیاد صحبت می‌کردند معتقد بودند که صحبت کردن عمر سفر را کوتاه می‌کند پس از چند ساعت داخل کامیون روشن شد. کامیون در مقابل یک آخور بزرگ توقف کرد،  راننده اعلام کرد برای ۲۰ دقیقه توقف داریم، اکثر گاوها وارد آخور شدند، چند راس انگشت شمار نیز اطراف آخور می‌چرخیدند، بعضی از گاوها علوفه سفارش دادند بعضی دیگر هم همراه خود علوفه آورده بودند اکثر سعی کردند چیزی بخورند و خوردند چون وقتی مجددا سوار شدیم نشخوار می‌کردند. در میان این همه گاو چند راس انگشت‌شمارهم بودند که دست به دعا هم برداشتند، در میان آدمیان وقتی می‌خواهند کسی را مثال بزنند که هیچ نمی‌فهمد می‌گویند مثل گاو وارد شد یا مثل گاومی‌خورد، اینجا هم اکثر گاوها مثل گاو سرشان را پایین انداختند و سوار شدند.همینکه کامیون حرکت کرد یک صفحه بلورین بزرگ  که در جلو کامیون نصب شده بود و به جام‌جهان‌نما معروف بود صحنه‌هایی از گاو بازان استرالیا را نشان می‌دادکه چند نفر از آدمیان چند گاو را ملعبه دست خود قرار داده بودند و با تکان دادن یک پارچه قرمز آنها را از این طرف میدان به آن طرف میدان حرکت می‌دادند، گاو شرطی شده هم با نادانی تمام به طرف پارچه خیز بر می‌داشت‌تا به گاوباز حمله کند ناگهان در پارچه فرو می‌رفت  وعده‌ای هم برای آنها دست‌ می‌زدند و هورا می‌کشیدند

 

 در صحنه‌ای دیگر هم رئیس  جمهور پیشین آمریکا جرج بوش دوم هم که حالا پیر شده بود و موهای سرش کاملا سفید شده‌بود را نشان می‌داد. اوکسی بودکه چند سال پیش مثل گاو وارد عراق شده بود و با لنگه کفش یک خبر نگار عراقی بدرقه شده بود پس ازخاتمه رئیس جمهوری وترک کاخ سفید در مزرعه‌ای به چرای گاوها مشغول بود در حالی که دستش پشت یک گاورا نوازش می‌داد نشان می‌داد. البته اخلاق برادران اروپایی بخصوص آمریکایی‌ها بالاخص رؤسای جمهور برای حیوانات ارزش بیشتری قائل هستند تا مردم، چون به راحتی بمب روی سر مردم می‌ریزند اما چنین کاری را با هیچ حیوانی نمی‌کنند زیرا به حقوق حیوانات احترام می‌گذارند. فقط حقوق بشر است که کاربردی ابزاری برای این حیوانات متمدن دارد.  

 

اینکه گفتم جام جهان نما بود چون از هر کجای دنیا چیزهایی در آن یافت می‌شد، عده‌ای از گاوهای داخل کامیون خوشحال بودند چون برایشان سرگرمی بود وخوابشان هم نمی‌برد مرتب هم ورجه وورجه می‌کردند تعدادی هم ناراحت بودند که چرا گاوها خود را ملعبه دست چند نفر خوشگذران کرده‌اند خود خوری می‌کردند.بعضی دیگر هم صحنه‌ها راتحلیل می‌کردند. پس از آن خُرّ وپُف بعضی از گاوها بلند شد  فصل پاییزشروع شده بود، هوا بسیار سرد بود. با تحمّل مشقّات زیاد صبح گاهان چند کیلومتربه گاوداری پیاده شدیم و یک کامیون کوچکترکه برای ۴ گاو طراحی شده بود  تهیه کردیم تا بتوانیم خودمان را به گاوداری برسانیم البته راننده با زور ۶ گاو را جا داد دلیلش هم این بود که سوخت گران است و باید به شکلی جبران شود اگر کسی از عقب نگاه می‌کرد با صحنه عجیبی روبرو می‌شد زیرا گاوها شاخهایشان در هم فرو رفته بود و شبیه شاخ گوزن شده بود. در بین راه چندین کارخانه را دیدیم که کارگرها برای کار به آنجا مراجعه کرده بودند. از بعضی از کارخانه‌ها دود فراوانی به طرف آسمان بلند بود. مقداری که جلوتر رفتیم گاوبر توقف کرد.در همان حوالی یک کوه بزرگ بود که انسانها در آنجا برای بهره برداری، قسمتی از کوه را منفجر کرده بودند تا از معادن آن استفاده کنند. پس از مدتی راه باز شد و مسیر را ادامهدادیم و جلو درب گاوداری توقف کردیم.

گاوداری بسیار زیبا بود زیرا درختانی تنومند در دو طرف راه خودنمایی می‌کرد. یک بلوار بزرگ هم با چراغ‌های لاک پشتی در وسط شبها فضا را روشن می‌کرد. تعداد زیادی گوساله نر و ماده با رنگهای متفاوت در حال حرکت بودند، همه با هم به طرف یک سوله بزرگ حرکت کردیم.

 

 

 

فصل دوّم

      با گوساله‌ام مَمَلو وارد آن سوله بزرگ شدیم، این سوله برای گزینش گوساله‌ها مهیا گردیده بود. طول و عرض آن به خاطر بزرگی سالن قابل ذکر نبود.به همین خاطر نمی‌شد فهمید چند گَز است. بیجن‌اُف که یکی از گاوداران بود را در وسط سالن که چندین بخاری بزرگ گازوئیلی آن را گرم می‌کرد مشاهده کردم. نزدیکش رفتم، یک بوره گاوی به عنوان سلام همراه با یک دم تکان دادن از او تشکر کردم. او هم مرا چون گاوچالی هستم می‌شناخت و هنوز برایم احترام قائل است.

 سؤالاتی در مورد آموزش در این گاوداری کردم ایشان که دارای قدی بلند همراه باپیشانی کشیده می‌باشد، با رویی گشاده به پرسش‌هایم جواب داد. چون خیلی گرم صحبت بودم، متوجه نشدم که چه تعداد گوساله دیگر وارد سالن شده‌اند. به پشت سرم نگاهی انداختم دیدم که سالن پر از گوساله‌های نر و ماده شده است و هرکدام به سمتی در حرکت هستند.

گوساله‌های رنگارنگی که در هم می‌لولیدند، دارای لهجه‌های متفاوت فارسی، لری، ترکی، بلوچ، کردی،گیلکی وخوزی ‌بودند، از شرق، غرب، جنوب و شمال همه برای نام نویسی و گزینش به این گاوداری روی آورده بودند. بعضی از آنها دارای چهره‌ای بشّاش بودند، این گروه با خوشحالی به یکدیگر شاخ می‌زدند و خوشحالی می‌کردند و هر کسی تلاش می‌کرد بتواند زودتر به عضویت این گاوداری درآید. این گروه خیلی راحت فیش‌های شیردوشی را می‌گرفتند که وجه عضویت را بپردازند.

 

 گروهی دیگر که در سایه پدر و مادرشان در حرکت بودند بسیار مضطرب و افسرده بودند. شاید مادرشان شیری نداشته است که آنها را سیر کند. به همین خاطر مادرشان را رها نمی‌کردند. در دل دعا می‌کردند که خدا کند یک جای کار بلنگد تا پدر و مادرشان ازفرستادن آنها به این گاوداری منصرف شوند.

مَمَلو هم که از خستگی راه حال و حوصله نداشت راه برود از روی اجبار در سالن می‌چرخید و پته‌های گزینش را پر می‌کرد. او را به طرف یک شیردوش بزرگ هدایت کردند. بیرون این سالن دو شیردوش بزرگ به نام های شیردوش مردم و شیردوش مردمی با تابلوهایی بزرگ دیده می‌شد، کسی که می‌خواهد در این گاوداری آموزش ببیند حتمًاباید مقداری شیر دریکی از دو شعبه واریز کند و الا پذیرش صورت نمی‌گیرد.

         در این گاوداری، گاوهای نر را راحت‌تر می‌دوشند تاگاوهای ماده. در مقابل یکی از شیردوشها، حدود ۳۷ رأس نره گاووماده گاو با نظم ایستاده بودند. در مقابل شیردوش دوم هم تعداد ۳۰ رأس گاو نر وماده مشاهده می‌شد، مَمَلو وقتی دید یکی از صف‌ها خلوت‌تر است در آن صف خود را جای داد تا نوبتش فرا رسدتا عاملین بتوانند مقدار شیر لازم را بدوشند. قبل از او یک گاو جنگه و یک گاو نوبر در صف بودند پس از آنها  نوبت مملو فرا رسید پدرش که نره گاو چالی می‌باشدبه دستگاه نزدیک شد مامور دوشیدن با لبخندی ملیح وباخوش آمد گویی دستگاه را به او وصل نمود.

وقتی که شیرش تمام و کمال دوشیده شد، رسید را تحویل گرفت و خوشحال و خشنود که توانسته است در این گاوداری جایی برای گوساله خود مهیا کند. ممکن است سؤال کنید چگونه می‌شود گاو نر را دوشید باید بگویم در اینجا هر چیزی امکان دارد کار غیر ممکن وجود ندارد. لازم به ذکر است، اگر گوساله‌ای بخواهد در همین مکان دارای طویله هم باشد، پدر و مادرش باید شیر بیشتری بدهند. بعضی از گوساله‌ها هم برای اسکان در طویله به روستاها و شهرهای اطراف‌می‌روند و فقط برای آموزش به این گاوداری می‌آیند.در این گاوداری‌، آموزش‌ها از اوّل برج میزان شروع می‌شود.

 

 

 

 

فصل سوّم

      یک فصل گذشت، هیچ گونه خسارتی به علف‌ها و درختان تنومند سرسبز این گاوداری وارد نیامد. گوساله‌ها برعکس بزها  که به هر درختی آویزان می‌شوند تا از برگ‌های درختان یا ساقه‌ها بخورند، سر به راه بوده و هیچ گاه دیده نشد که گوساله‌ای پوزه بر علف ویا درختی در این گاوداری  بزند.

ولی گاوهایی هم بودند که برای دیگران شاخ و شانه می‌کشیدند یکی از گاوها چون پدرش یکی از گاوهای مشهور بود مرتب شاخش را به دیگران نشان می‌داد دیگران هم سعی می‌کردند خیلی اطراف او نچرخند.

 

  درفصلی  که گذشت مملو برای رفت و آمد به شهر  مشقّات زیادی را متحمّل شد. تصمیم گرفت از این گاوداری جابه جا شود. نزدیک یکی از عاملین رفت و شرایط جا به جایی را پرسید. در جوابش گفت: سه راه برای جابجایی وجود دارد‌: ۱- حمایت گردن کلفت ۲- گوساله فرزند عامل باشد ۳- یک پته معتبر پزشکی از دام پزشکی.

مملو این خبر را به گاوچال که پدرش باشد داد. سَمَلو هم که همان گاوچال باشد دو راه نخست را نپسندید. البته می‌توانست از گزینه‌ی دوم استفاده کند، ولی به خود اجازه این کار را نداد. به همین خاطر سراغ گزینه سوم رفت.

مملودر همین هنگام دوستش هَپَلو را دید که شاخش مشکلی پیدا کرده بود آنرا با تکه پارچه‌ای بسته بود وقتی دلیل شکسته شدن شاخش را پرسید گفت: درفصل قبلی با شیرو که بزرگ این گاوداری است شاخ به شاخ شده است.

 

  اندرونی که طفیلی به امور گوساله‌هارسیدگی می‌کند در میان سبزه‌ها قرار دارد، با مراجعه به این اندرونی  یک دست نوشته‌ای که عکس گوساله مملو روی آن الصاق شده بود به او داده شد تا به دامپزشکی شهر بزرگی که فاصله‌ای با گاوداری نداشت مراجعه کرده و نتیجه را به گاوداری اعلام کند.  دامپزشک تمام مدارک مملو را بررسی کرد و آن را به مهر تأیید که به صورت شاخ گاو بود ممهور کرد و به مجمع دامپزشکان ارجاع داد. مجمع دامپزشکان پته‌ی او را گرفته گفتند: شما را برای شورای دامپزشکان خبر می‌کنیم. پس از مدّتی با زنگوله‌ای که در دست داشتند به مملو اطلاع دادند که مراجعه کند. مجمع دامپزشکان هر کدام دستی به شاخ و شانه مملو کشیدند و پس از ساعتی نتیجه را در یک بسته‌ای تحویل مملو دادند و با جابجایی او موافقت کردند. اما کار به همین راحتی هم نبود. چون باید این مدارک ممهور شده توسط رئیس گاوداری هم که شیرو نامی بودموآم امضاء شود. برای دیدار شیرو باید از یک دالان طولانی که اطراف این دالان هم چند اندرونی وجود دارد بگذری البته اندرونی خود شیرو نیز در یک اندرونی دیگر واقع شده است یعنی محل پاسخگویی خود شیرو در یک  اندر اندرونی قرار گرفته بود.

  از همین جا کار گوساله زرد ما مملو باز دچار مشکل شد. شیرو رئیس گاوداری با آن که مهر و امضا و نظر مثبت دامپزشکان را دید، امّا حاضر نشد مهر خود که به شکل سُم گاو است را پای پته بزند. پایش را داخل یک کفش کرد و گفت: من با جابجایی این گوساله مخالفم. البته شیرو یکی از آدمیان خود رای و خود خواه بود که چندین سال قبل از اینکه این گاوداری شروع به کار کند رئیس یک گاوداری دیگر بوده ظاهرا آن گاوداری چند مرتبه بوده ایشان برای اینکه از پله‌ها بالا نرود برای خود امتیاز قائل بوده دستور می‌دهدیک بالابر خصوصی تهیه کرده برایش نصب کنند که از آن استفاده‌کند البته حرفهای نامربوطی هم پشت سرش می‌زنند که انشاء الله صحیح نیست.یعنی انشاء الله بُز است و روبَه نیست.  سملو که با یکی از عمال گاو‌داری یعنی بیجن‌اُف، سر و سرّی داشت مراجعه کرد و تقاضای حداقل دو فصل ضیافتی کرد. بیجن‌اف هم تقاضا را پیش شیرو برد و شیرو باز مخالفت خود را حتّی برای ضیافت هم اعلام کرد. همین که این خبر ناگوار را سملو شنید نا امیدانه روی چمنها نشست  همین طور که در فکر بود که چه خاکی بر سر کند ناگهان عَصَبو  همسایه قدیمیشان را دید که بسیار عصبانی شده وبا شیرو درگیر شده است می‌خواسته با سر توی شکم شیرو برود خود را کنترل کرده بود و از اندرونی شیرو بیرون زده بود و برای کاهش خشمش شاخها را در زمین فرو می‌کرد.

سملو که از همه جا ناامید شده بود به مرکز مراجعه کرد تا شاید راهی بیابد. عامل در مرکز گفت: باید به مرکز محافظه بروی و مشکل خود را با عاملی به نام شَجَعو در میان بگذاری. بیچاره سملو یک شب در راه بود تا به دفتر شجعو رسید. وقتی سملو به دفتر مراجعه کرد و به سخنان سملو گوش داد یک زنگوله که کنار دست او بود برداشت، به شیرو دستور داد تا مُهریا سُم  خود را پای پته مجمع دامپزشکان بزند شیرو حاضر نبود زیر بار برود. شجعو به او امر کرد که باید امضای نکره‌اش را پایین پته بزند. شیرو که در مخمصه‌ قرار گرفته بود، مجبور شد پرونده را امضاء کند. پس از این همه دردسر پرونده به مرکز ارجاع داده شد. مرکز هم همین که کلمه «مخالفم» شیرو را دید مخالفت خود را اعلام کرد. بیچاره سملو گاو پیشانی سفید دست از پا درازتر و ناامید تصمیم گرفت به شهر خود باز گردد، در همین هنگام یادش به یکی ازعمال افتاد که در مرکز کاره‌ای است تصمیم گرفت نزد او برود. این عامل فردی بسیار بشّاش و خنده رو بود. سملو نزد او رفت و داستان خسته کننده‌اش را برای عامل بیان کرد. این عامل هم یک زنگوله در کنارش بود و آن را تکان داد. شیرو را در جریان قرار داد که باید برای جابه جایی مملو وارد عمل شود تا شیرو خواست یک به دو کند و از اما و اگر استفاده کند دهان شیرو را بست و یک تپاله گاو هم به دهانش زد. خلاصه شیرو نزد آن گردن کلفت کم آورد و مجبور شد از اختیارات غیرقانونی استفاده کند. و حکم جابه جایی را صادر کند.

نا گفته نماند روی درب اندرونی شیرو نوشته شدهبود بدون هماهنگی وارد نشوید بعضی اوقات که برای ملاقات شیرو وقت می‌گرفتی رئیس دفتر اعلام می‌کرد که شیرو امروز نمی‌آید اما همین که افراد متفرق می‌شدند ناگهان سر و کله شیرو پیدا می‌شد.

سملو با خوشحالی خبر جابه جایی را به مملو اطلاع داد. پس از چند روزی سملو با مملو هر دو به مرکز دانش حقیقت‌یاب یعنی همان گاوداری مراجعه  کردند اما کارشان به جایی  نرسید تا یکی از عاملین به نام سرسروران که طفیلی شیرو بود با یک حرکت تاکتیکی یک خورده عامل به نام ماءشناس را تحت فشار قرار دهد تا جابجایی هر چه سریع‌تر انجام گیرد. در همین هنگام چشمم به گاوی سیاهی هم که از جنوب برای جا به جایی گوساله‌اش مراجعه کرده بود افتاد. او هم به من نگاهی کرد چون از نظر جغرافیایی با هم خیلی فاصله داشتیم.رنگ پوستمان کمی تفاوت داشت در این زمان به آنها می‌گویند رنگین پوست مهم این است که انسانها هر اسمی می‌خواهند روی ما می‌گذارند.

او فکر می‌کرد که با جابجایی گوساله‌اش موافقت شده است. اما به او اطلاع دادند که با یک فصل ضیافتی گوساله‌اش موافقت شده است. اشک از چشمانش جاری شد و گاوداری را ترک کرد.

مملو برای تصفیه حساب به اندرونی بگیر و ببند مراجعه کرد تا این اندرونی تایید کند که مملو هیچ گونه پرونده خلاف در آنجا ندارد پس از آن به اندرونی پژوهش مراجعه کرد مهر تایید آن اندرونی را نیز بدست آورد پس از آن به اندرونی مکتب خانه رفت که تایید کنند ایشان کتابی از این مکتب‌خانه امانت نبرده است با فاصله کمی به اندرونی ادب‌خانه رفت چون عامل نبود تصمیم گرفت لحظاتی بنشیند تا عامل این اندرونی بیاید ومهر تایید را بزند  و الا نمی‌توانست به سایر اندرونی‌ها برود. پس از یک ساعت ونیم عامل این اندرونی از راه رسید،  کلید را بیرون آورد که در را باز کند زنگوله اندرونی هم به صدا در آمد  عامل پس از ورود تصمیم گرفت که اول جواب زنگوله را بدهد متاسفانه کسی که پشت زنگوله بود خبر ناگواری برای عامل داشت او اعلام کرد که جی‌جی عامل(مادرِ مادر بزرگ) دارفانی را وداع گفته است عامل که دست و پای خود را جمع می‌کرد تا اندرونی را ترک کند و به مراسم عزاداری جی‌جی برسد، مملو فرصت را غنیمت شمرد اول تسلیت گفت و سپس تقاضای مهر این اندرونی را کرد اگر مملو کمی کوتاهی کرده بود تا مراسم چهلم جی‌جیعامل نمی‌توانست کاری انجام دهد.   

پس از چند روز سملو توانست مدارک مورد نیاز جابجایی  گوساله‌اش مملو را دریافت کند و اورا از آن گاوداری  ببرد.

مملو در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید  مجبور شد با چمنها،  درختان زیبا و فضای دلنشین گاوداری خدا حافظی کند. از روی علفهای خشک که رد می‌شد زیر پایش  صدای خش خش آنها را می‌شنید که به او می‌گفتند باز  ما زنده می‌شویم و به سر سبزی این مکان کمک خواهیم کرد.همینطور که آهسته قدم بر می‌داشت به درب خروجی نزدیک می‌شد، خاطره روزی که برای پذیرش آمده بود برایش زنده شد. در همین حال پدرش به او ملحق شد با هم سوار یک گوساله بر شده و از آنجا دور شدند.