بسم الله الرحمن الرحیم

 

سعید به مدرسه می‌رود[۱]

 

نویسنده: کمال السید                           ترجمه: سعید همایون

     سعید به رختخوابش آمد در حالی که کیف رنگی‌اش کنارش بود،  دست روی کیفش ‌کشید وبا خود ‌گفت برادرم می‌گوید که کلاس اول زیباترین کلاسهاست ولی کی بخوابم من که خوابم نمی‌آید چکار کنم.

     سعید به طرف کیفش دست بردو آنرا باز کرد مدادش را از آن بیرون آورد آنرا بدست راستش گرفت مدادش تراشیده و آماده نوشتن بود دیوار هم مانند یک کاغذ سفید بزرگ کنارش بود سعید فکر کرد که چه بنویسد دید که نوشتن بلد نیست چون نوشتن بلد نبود تصمیم گرفت یک نقاشی روی دیوار بکشد، اول دو چشم زیبا کشید، دو دست، دوپا و شلوار، پیراهن همه را به دقت کشید حالا شده بود یک پسر بچه زیبا که می‌خندید. سعید کم کم خوابش می‌آمد پلکها سنگینی می‌کردند لامپ را خاموش کرد پسر بچه‌ای که روی دیوارکشیده شده بود در حالی که می‌خندید گفت سعید: آیا نمی‌دانی که روی دیوار نوشتن کار خوبی نیست ؟سعید گفت: راست گفتی فکرش را نکرده بودم من یک مداد پاک کن دارم الان پاکش می‌کنم پسر بچه گفت: عجله نکن رهایش کن حالا با هم کمی بازی کنیم آیا می‌خواهی دوستانم را ببینی؟ سعید در حالی که تعجب کرده بود گفت مگر تو هم دوستانی داری پسر بچه گفت: بله اتفاقاً که خیلی هم زیاد هستند.

     آنها تمام دیوار خانه‌های کودکان را پر کرده‌اند. سعید بیا برویم تا آنها را ببینی سعید دست پسر بچه را گرفت و با او خانه‌های شهر را گشتند و پسرها و دخترهای زیادی را دیدند. حتی حیوانات و درختانی را هم دیدند. پسر بچه رو به سعید کرد و گفت نگاه کن این شکوفه را یک دختر کشیده و رهایش کرده به همین خاطر ناراحت است و این هم گنجشکی است که ناراحت است به خاطر اینکه او را پسری داخل قفس کشیده است و آنهم یک موش وحشت زده است که گربه‌ای در کمین اوست . سعید ناراحت شد و تصمیم گرفت همه این نقاشی‌ها را پاک کند.

    سعید به پسر بچه گفت باید به خانه برگردیم بخاطر اینکه باید صبح زود به مدرسه بروم سعید با دوستش به اتاقش برگشت در حالی که کاملاً خسته بود و چرت می‌زد زود خوابید و آن پسر بچه در حالی که می‌خندید به سعید نگاه می‌کرد. سعید صبح زود با صدای خروس و جیک جیک گنشجکها بیدار شد. به دیوار نگاه کرد دید آن پسر بچه هنوز می‌خندید. سعید گفت من از تو مواظبت می‌کنم تا برای بار دیگر به دیدن دوستانت برویم. پسر بچه گفت: اگر مادرت مرا اینجا ببیند ناراحت می‌شود سعید گفت: پس چکار کنم دوست دارم که با من باشی پیر بچه گفت: آیا جای دیگری نیست که مرا آنجا قرار دهی؟ سعید گفت: راحتم بگذار تا فکری کنم سعید فکر کرد و فکر کرد یک دفعه گفت حالا یک فکر خوب تو ذهنم آمد تو را در دفتر نقاشیم نگاه می‌دارم بچه در حالی که می‌خندید گفت بله در دفتر نقاشی‌، پس من هم با تو به مدرسه‌ات می‌آیم. سعید صفحه اول دفترش را روی دیوار قرار داد تا پسر بچه داخل دفترش بیاید، بعد از آن سعید تمام خطهای سیاه را پاک کرد و باز دیوار تمیز شد. پسر بچه از کار سعید می‌خندید و شاداب بود و سعید از اینکه دوست جدیدی پیدا کرده بود خوشحال بود.

 

 

 

 

 



[۱] – این داستان در مجله پوپک سال ۱۳۷۷ شماره ۵۰ چاپ شده است.