هدی و اسبش نجیب
داستان ها آبان ۵م, ۱۳۸۸بسم الله الرحمن الرحیم
هدی و اسبش
یکی بود یکی نبود در دشتی بسیار وسیع، سرسبز و خرم شهربزرگی قرار گرفته بودکه اطراف شهر را کارخانههای مختلف بزرگی محاصره کرده بودند. کارخانه بسیار بزرگی هم که دود غلیظی از آن به آسمان میرفت دقیقا وسط شهر واقع شده بود.ایجاد این شهر پس از تاسیس این کارخانه انجام شده بود زیرا مردمی که دراین کارخانه کار میکردند خانههای خود را اطراف آن ساختند این کارخانه چغندرهای کشاورزان اطراف را تحویل میگرفت و تبدیل به قند میکرد، قند آن نیز شهرت به سزایی داشت.
مردم هم روزهای تعطیلی و برای رفع خستگی به بیرون شهر هجوم میآوردند تا خستگیهای هفته را از تن بیرون کنند.
در میان خانوادههایی که به بیرون شهر برای تفریح آمده بودند یک خانواده ۵نفری بودند که در زیر سایه یک درخت صنوبر نشسته بودند، پسر بزرگ خانواده بندهای پوتین خود را محکم میکرد که به کوه نزدیکشان برود. پسر کوچکترهم توجهش به سموری که از زیر سنگها بیرون آمده بود و داشت فرار میکرد جلب شده بود.فرزند سوم هم دختری به نام هدی بود که ۷سال بیشتر نداشت، او اسب سفیدی داشت که دارای یال پر پشت و بلند واندامی لاغر و کشیده بود ویک زین قهوای پشت او بسته شده بود. اسمش را نجیب گذاشته بود. نجیب را از عقب ماشین در آغوش گرفت ونزد مادرش آمد و مؤدبانه اجازه گرفت تا اسب سفیدش را که ازجسم سبکی ساخته شده بود برای چرا به میان شبدر وسبزهها ببرد.
وقتی علامت رضایت اورا جلب کرد در حالی که دست روی یال اسبش میکشید شادی کنان به طرف سبزهها رفت، وقتی مقداری از والدینش دور شد در میان سبزهها اسب را روی علفها قرار داد ومرتب به او میگفت: بخور تا چاق و چله شوی. نسیم خنکی میوزید وموهای اورا به هوا پرتاب میکرد. پدرش هنگامی که دید هدی با خودش حرف میزندصدایش زد و گفت دخترم با چه کسی حرف میزنی؟ هدی گفت: دارم اسبم را میچرانم پدرش خندید و دیگر چیزی نگفت. و به صفحه مجلهای که در مقابلش بود چشم دوخت.
چشمان هدی به کفشدوزک زردی که کمی بالهایش را باز کرده بود واز علفها بالا میرفت جلب شد. کاملا مبهوت حرکت کفشدوزک بود که صدای شیهه اسبی رشته افکارش را پاره کرد. نگاه به اطراف انداخت اسبی ندید باز به کفشدوزک خیره شد دید یک کفشدوزک نارنجی هم روی برگ شبدری جا خوش کرده است. باز صدای شیهه اسبی اورا متوجه خود کرد سر را به اطراف گرداند و باز چیزی ندید. دستش را از زمین بلند کرد موهایش را کنار بزند تا اطراف را بهتر ببیند که دید یک کفشدوزک زیبای دیگر روی انگشتانش در حال حرکت است. برگشت به اسب خودش نگاه کرد دید اسبش تکانی خورد و شیههای کشید کمی ترسید که چگونه اسباب بازیش حرکت کرد خواست فرارکند که دید یک فرشته کوچولو که مانند قوی سفید بود در حالی که یک گلرز سرخ در دستش قرار داشت کنار اسبش ایستاده است.فرشته رو به هدی کرد و گفت من تو را دوست دارم به خاطر کارهای خوبی که میکنی میخواهم تورا برای تفریح به جاهای زیبا و دیدنی ببرم.
بعد هدی گفت اسم تو چیست؟ گفت اسم من نجات است میتوانی مرا فرشته نجات صدا کنی.این سفر سبب میشود که تو درس بگیری و لذت ببری چون قرار است بعدا به آن مکان بروی و برای همیشه در آنجا زندگی کنی. هدا گفت درس بگیرم یعنی چه؟ فرشته گفت این کار خوبی است که سؤال میکنی تا جواب سؤالهایت را بیابی، فرشته نجات گفت: یعنی تجربه بدست آوری و نخواهی همه چیز را تجربه کنی بلکه باید از تجربه دیگران استفاده کرده وآنهارا به کار ببندی چون عمر آدمی آنقدر طولانی نیست که بتواند تمام چیزهارا تجربه کند در حالی که به سخنان فرشته نجات گوش میداد دستانش را نیز روی یالهای نجیب میکشید.
درهمین حال فرشته گفت اگر دوست داشته باشی تورا به سفری دیدنی ببرم هدی گفت چگونه مرا میبرید فرشته گفت دستانت را روی پشت نجیب قرار بده وچشمانت را ببند و این گل زیبا را استشمام کن. لحظهای نگذشته بود که فرشته گفت حالا چشمانت را باز کن همینکه هدی چشمانش را باز کرد دیدکه در آسمانها میان ابرها پشت سر فرشته بر اسب سواراست. به پایین نگاه کرد خیلی ترسید چیزهایی که روی زمین بودند بسیار کوچک بودند و بعضی از چیزها هم اصلا دیده نمیشد.کمکم قصرهای بسیار زیبایی نمایان شدآهسته فرود آمدند اطراف قصرهارا خندقهای بزرگی فرا گرفتهبود و کسی نمیتوانست وارد کاخها وقصرها شود. در همین حال نجیب شیههای کشید. پل بسیار بزرگی که به زنجیرهای بسیار قوی وصل بود روی پل قرار گرفت در پشت پل چندین فرشته دیگر حضور داشتند که کار نصب پل را انجام دادند.
در همین حال از پل گذر کردند هدی که کاملا متعجب شده بود با حیرت به اطراف نگاه میکرد تا به حال چنین جایی را حتی در خواب هم ندیده بود هدا گفت: این قصر زیبا برای کیست؟ فرشته گفت اگر به کارهای خوبت ادامه دهی و پدر ومادرت ازتوراضی باشند وبتوانی به مردم خدمت کنی، به تو تعلقمیگیرد. وتو در اینجا برای همیشه ساکن خواهی شد. صدای پای اسب که دارای آهنگ خاصی بود و روی سنگفرشها راه میرفت کاملا مشهود بود. سنگفرشها دارای شکلهای هندسی زیبایی بودند که تا به حال چنین شکلهایی را ندیده بود.چمنهای بسیار زیبایی در اندازههای خاص که به نظر میآمدتازه اصلاح شده بودند بین سنگفرشها روییده بود.
سالنهای بسیار بزرگی نیز در کنار هم قرار گرفته بودند که کنار هرکدام چند نوجوان که شبیه پسر و دختر بودند مؤدبانه ایستاده بودند، به کسانی که وارد میشدند سلام میکردند. هدی برای اینکه کسی صدایش را نشنود سرش را نزدیگ گوش فرشته برد وپرسید اینها چه کسانی هستند فرشته گفت: اینها خدمتگذارانی هستند که در این کاخها خدمت میکنند. هدی گفت: آیا میشود وارد یکی از سالنها شویم؟ در همین حال نجیب به طرف یکی از سالنها حرکت کرد و جلو درب آن توقف کرد و سه بار پایش را با آهنگ خاصی روی زمین کوبید که دربها بدون اینکه صدای از آنها بلند شود آهسته کنار رفتند دربها طوری کنار رفتند ودر بین دیوارها قرار گرفتند که انسان فکر میکرد اصلا دربی اینجا نبودهاست. این کاخ مجلل دارای دکوربسیار زیبایی که بر روی نهری در کف سالن جاری بود قرار گرفته بود. تختی که از پر قوی سفید پوشیده شده بود در گوشهای از سالن قرار داشت نور پردازی بی نظیری تمام سالن را نورافشانی میکرد.
آب به خاطرصاف بودن به نظر میآمد راکد است در حالی که آب نهر کاملا روان وکف نهر کاملا نمایان بود و سنگریزههایی در رنگهای مختلف با ماهیهای دیدنی در شکلها و اندازههای مختلف در حرکت بودند. هدی دوست داشت کمی آب بازی کند اما به خاطر خجالتی بودن چیزی نگفت.
فرشته نجات که فکر هدی را خوانده بود متوجه شد هدی دوست دارد داخل آب برود کمک کرد تا از اسب پیاده شود. هدی دستانش را در آب فرو برد، آب کاملا تگرگی بود مقداری از آن را به صورتش زد کمی از آنرا نوشید آب در مرحله اول مزه شربت گلاب با دارچین میداد دهان را معطر میکرد هدی دوست داشت مرتب آبرا بو بکشد هر لحظه به بوی قبلی بوی خوش دیگری افزوده میشد و این کار پایانی نداشت شاید اگر سالها این کار را انجام میداد باز هم تمام شدنی نبود وپایانی نداشت زیرا بوهای خوش انتها ندارند خداوند بزرگ چیزهای فراوانی خلق کرده است اما انسان از آن آگاهی ندارد.
فرشته نجات از هدی خواست که به سالن دیگری بروند مجددا کمکش کرد تا سوار شود در حالی که به طرف سالن بعدی میرفتند درختانی را کنار جویهای آب مشاهده کردند که هر درخت دارای چندین نوع میوه بود درخت سیبی بود که سیب سرخ، سبز و زرد داشت. سیب قرمز قشنگی نظرش راجلب کرد مثل اینکه سیب را نقاشی کرده باشند سیب چنان شفاف بود که داخل آن را میشد دید تا این فکر به ذهنش آمد نجیب به طرف درخت حرکت کرد و فرشته سیب را در دستان هدی قرار داد هدی در حالی که یکی از دندانهای شیریش افتاده بود بدون آنکه به فرشته تعارف کند گازی به سیب زد سیب دارای طعم لذیذی بود که تا به حال چنین سیبی را نخورده بود طعمی شبیه موز وآناناس داشت. هدی تصمیم داشت از طعم سیب بگوید که فرشته نجات پیش دستی کرد و گفت در این باغ سیبها دارای طعمهای مختلفی هستند تا شما چه چیزی را دوست داشته باشید فورا آن سیب ایجاد میشود درخت دیگری در سمت چپشان بود که میوههای مختلفی شبیه هلو، شفتالو وزردآلو داشت که رنگهای مختلف آنها سبب شده بود انسان نتواند تشخیص دهد کدام هلو وکدام شفتالو است در همین حال هدی به فکر سخن مادرش افتاد که بعضی وقتها میگفت هلو هلو برو تو گلو.
درخت دیگری که چند قدمی وجود داشت دارای انجیرهای ریز و درشت با رنگهای زرد، سیاه و سبزبود بعضی از انجیرها کاملا پهن بودند مثل اینکه روی آنها چیزی قرار دادهاند تا اینچنین شوند ولی این ذات خود انجیر بود چون هنوز به درخت آویزان بود و بعضی دیگر به شکل معمولی بودند. مهمتر آنکه همه رسیده بود وانجیر کال در بین آنها دیده نمیشد. درخت دیگری که در مقابلشان قرار داشت درختی پر ازنارنگی و پرتقال به رنگهای سبز، نارنجی و لیموی شیرین و ترش برشاخههای آن آویزان بود. درختهای به هم پیوسته زیتون سایه سارهایی را ایجاد کرده بودند که برای استراحت در زیر آنها تختهایی بود که یک قالیچه از ابریشم خالص در رنگهای مختلف بافتهشده باشد فرش شده بود. در دو طرف تخت بالشهای گِرد زربفتی که گلدوزیهای مینیاتوری داشت قرار داده شده بود. مردان و زنانی که دارای چهرههای نورانی، با پوستهای بسیار بشاش و زیبا در حال حرکت بودند مرتب به هم سلام میکردند و جویای احوال دوستانشان میشدند.
پرندههای زیبا از روی شاخهای به شاخهای دیگر میپریدند بعضی از پرندگان بالهایشان رنگی بود هنگام پرواز شبیه رنگینکمان بود. همینطور که هدی مات و مبهوت اطراف بود جلو سالن بسیار بزرگ دیگری قرار گرفتند خیابان روبرو که به سالن ختم میشد مانند مخمل سبزی بود که هر انسانی دوست داشت پای برهنه روی آن راه برود ولذت ببرد.
بازهم صدای پاهای نجیب آهنگ مخصوص را نواخت که درب سالن مانند درب یک قلعه بزرگ باز شد در این سالن هم نهری جاری بود که آب آن شبیه شیر بود. هدی نگاهی به فرشته انداخت شاید اجازه میخواست که از آن بنوشد که فرشته نجات گفت هدی از این آب بنوش هدی دستان کوچکش را در آن فرو برد مقداری از آن نوشید این مایع از عسل هم شیرینتر بود ولی شیرینی آن دل را نمیزد بلکه اشتها را نیز بیشتر میکرد در این سالن هم امکانات زیبایی برای کسی که در آن ساکن بود وجود داشت. در آنجا ارامش خاصی حکمفرما بود. هیچ نوع مزاحمتی دیده نمیشد.
فرشته نجات دستان هدی را گرفت تا بتواند سوار شود. نجیب حرکت کرد باد آهنگ دلنشینی را پخش میکرد بدون آنکه بلند گویی در جایی نصب شده باشد. موسیقی وآهنگی که پخش میشد به هیچ عنوان مزاحمت صوتی نداشت.
سالن دیگری سمت راست واقع شده بود که نجیب در مقابل آن ایستاد هنگامی که درب سالن بوسیله آهنگ پاهای نجیب باز شد. چیزی که هدی را وادار کرد ناگهان خوشحالی خودش را بهوسیله زدن یک جیغ اعلام کند این بود که سالن پر از عروسکهای بزرگ و کوچک در لباسهای متفاوت در قفسههای به هم پیوسته قرار داده شده بود فرشته نجات برای هدی توضیح داد که بعضی از دختران در دوران کودکی به این سرزمین میآیند. وپدر ومادر آنها اینجا نیستند با این عروسکها بازی میکنند تا کمکم رشد کنند و به طبقات بالاتر بروند.
هدی دوست داشت که تمام قصرها را بگردد که صدای فرشته نجات را شنید که از هدی میخواست تا سوار شود و از این سرزمین باید بروند وقت تمام شده بود ولی هدی دوست نداشت که باز گردد اما فرشته جواب داد که اگر میخواهی به این سرزمین بیایی باید به سخنانی که در ابتدا گفتم عمل کنی فرشته برای یاد آوری گفت: باید احترام پدر ومادرت را نگه داری و خدمت به مردم را فراموش نکنی. هدی احساس کرد که شاید نتواند دیگر فرشته راببیند گفت چه موقع میتوانم باز شما را ببینم، فرشته نجات گفت: من همیشه با تو هستم ولی مرا نمیبینی کارهای خوبت را یاداشت میکنم تا وسیله ورود تو را به این سرزمین برای همیشه آماده کنم.
چیزی نگذشت که در مقابل درب خروجی بزرگی قرار گرفتند فرشتگان مامور لبخند زنان سلام کردند ودرب خروجی را گشودند، مشخص بود که از سلام کردن لذت میبردند وانرژی میگیرند به همین خاطر در سلام کردن از دیگری پیشی میگرفتند.
فرشته نجات گل رز را در مقابل هدی قرار داد تا ببوید وچشمانش را روی هم بگذارد. هدی با آنکه دوست نداشت چنین کاری را انجام دهد، ناگهان یادش به خانوادهاش افتاد و دلتنگ آنها شد. از روی ناچاری چشمهارا روی هم گذاشت و گل را بویید. چند لحظهای نگذشت چشمانش را بازکرد از آن بالا شهرها و روستاهارا دید که چراغهایشان را روشن کرده بودند.
به اطراف خود نگاه کرد دید ستارهها وسیارهها هم دارند کمکم نمایان میشوند. چشمک زدن بعضی از ستارگان کاملا مشهود بود. به محلی که از آنجا سفرش آغاز شده بود نزدیکتر شد دید خانوادهاش دارند خود را آماده رفتن میکنند. چیزی نگذشت که روی زمین قرارگرفتند، فرشته نجات با لبخندی ملیح از هدی خداحافظی کرد. نجیب هم به همان شکل اولیه خود در آمده بود. هدی به خاطر این سفر دیدنی نجیب را در دکور اتاقش قرار داده و از او بسیار خشنود است و هر از گاهی سراغش میرود و دستانش را روی یالهایش میکشد. بعد به کارهایش میرسد. ولی امیدوار است با عمل کردن به سفارشات آن فرشته زیبا و دوست داشتنی بتواند روزی به آن سرزمین برود، واز آنجا لذت ببرد.
فروردین ۲۵م, ۱۳۸۹ در۱۰:۵۷
آقای همایون سلام
مطالب بسیار زیبایی در سایتتون دارید البته من نرسیدم همه رو بخونم اما مثلا همین داستان بسیار زیباست…یاد صحبتتون در شب آخر افتادم… خدا رو شاکرم که در اون سفر روحانی با شما آشنا شدم
یا علی