بسم الله الرحمن الرحیم

تفسیر سوره حمد…

درنیمه دوم سال ۱۳۵۸ خورشیدی بود که حضرت امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) تفسیری را شروع کردند که از سیمای جمهوری اسلامی درآن زمان پخش شد و تنها جلسه درسی بود که ادامه نیافت و دیگر بار هم پخش نشد و کسانی که شیفته معارف الهی و عرفانی اسلام بودند از آن محروم گردیدند. اما سبب تعطیلی و به محاق رفتن زود هنگام این مبحث عرفانی و تفسیری چه بود؟ کاملا مشخص نیست. ولی با حدس و گمانهایی می‌توان مشرب فکری و عرفانی ایشان و خصوصًاپیش بینی‌هایی که توسط خود ایشان انجام گرفته صلاح در عدم ادامه درس و تعطیلی آن را داده است.

شاید بتوان یکی از دلایل تعطیلی این تفسیر را در سالهای قبل جستجو کرد چون در جوامع بشری همیشه سه نوع تفکر و اندیشه وجود داشته که در مسیر حرکت جامعه مؤثر بوده است. اول: افکار و اندیشه‌های جامد، خشک، ظاهر بین و دگم می‌باشد. دوم: افکار و اندیشه‌های  بی قید و بند و رها از

هرحرمتی.

 سوم: افکاری که فراتر از آن دو اندیشه بوده، یعنی از نظر زمان یک گام جلوتر و از نظر مکان یک پله بالاتر قرار داشته است، که به دگراندیشان معروفند. اگر بخواهیم نمونه و مثالی برای این مطلب درسلک روحانیت ارائه کنیم انشعابی است که در این قشر جامعه در زمان آن مرحوم به تحقق پیوست. گروهی به روحانیون و گروهی دیگر به روحانیت معروف گردیدند و خود ایشان فراتر از آن دو اندیشه قرار داشتند به همین دلیل هیچ کدام از آن دو گروه نمی توانند ادعا کنند که مرحوم امام هم فکر ما بود.

در سالهای قبل از تبعید به خاطر روش سلوکی و عرفانی کار به جایی کشید که عده‌ای استفاده از ظروف فرزندان ایشان را طاهر ندانسته و تطهیر آن را طلب می‌کردند. برای درک بهتر و بیشتر مطلب باید به عقب‌تر برگشته و بدون تعصب به پشت سر نگاهی می‌اندازیم. می‌بینیم در جامعه بشری خصوصاً اسلام افرادی آمده و رفته‌اندکه مادحان فروانی داشته که آنها را اوحدالموحدین عصر خویش توصیف کرده‌اند و یا قادحانی داشته‌اند که آنها را به کفر‌، الحاد، زندقه و بی دینی متهم نموده‌اند. افرادی مانند حسین بن منصور حلاج، ابن عربی، ملاصدرا و بعضی از عرفا را می‌توان از این دسته برشمرد و حتی کسانی که از این نوع افکار حمایت می‌کرده و یا به بیان آنان تمسک می‌جویند نیز از این طیف به شمار می‌روند.

وقتی بعضی از افراد از اصطلاحات و زبان یک علم و یا علوم آگاهی نداشته باشند زود فریب می‌خورند خصوصاً کسانی که جمود فکری داشته و قشری می‌اندیشند و فقط کلام خود را حجت می‌دانند. البته مبلغان جمود فکری حربه‌های تکفیری دردست دارند که به راحتی از آنها بهره جسته و به فریب و اغوای دیگران پرداخته و بر فرق طرف مقابل می‌کوبند. در این راستا هرکس در بحث‌های سیر و سلوکی گام نهاده و یا مراوده‌ای با عرفا داشت خیلی راحت چوب تکفیر تصوف بر فرقش فرود آمده و رانده می‌شود. در اینجا بد نیست که به داستانی اشاره کنم‌؛ در روستایی ملایی زندگی می‌کرد و مردم را در یک وضعیت فکری خاصی قرار داده بود تا روزی شخصی وارد روستا شد که طوری دیگر می‌اندیشید به خاطر اطلاعات دقیق‌تری که داشت تصمیم گرفت به اهل روستا آگاهی و روشنی عطا کند. ملای ده که وضعیت خود را در خطر دید به فکر چاره افتاد و او را به مبارزه طلبید ودر میان جمع از او خواست که لغت مار را بنویسد بعد از او نیز خودش شکل یک مار را رسم کرد و از مردم تقاضا کرد داوری کنند، مردم هم شکل مار و فعل ملا را تأیید کردند و دگراندیش را از خود راندند. یکی از افراد که به چنین بلایی گرفتار آمد مرحوم ملاصدرای شیرازی است.هنگامی که کلام او را درک نکردند سالها در روستایی دور افتاده در قم به زندگی ادامه داد تا از تکفیر بیشتر در امان باشد. مسئله مهم دیگری که باید متذکر شوم تحریف سخنان این بزرگان در زمان حیات و مماتشان است.که از آن می‌توان به مرتد کردن افراد بهتر تمسک جست و کار را با تکفیر فیصله داده تلقی کرد، تا چوبه‌های دار را راحت‌تر برافراشته گردد وحتی می‌توان رجم پیرو مرشد و مراد را به دست مریدان به عنوان وظیفه شرعی و رسیدن به بهشت موعود مهیا کرد.

شخصیت مرحوم امام به خاطر شجاعت و صریح اللهجه بودن سبب شده بود که در زمان حیاتشان کسی نتواند به تحریف سخنان ایشان بپردازد. حتی مواردی هم که پیش آمد و در فرصت‌هایی بزرگانی از حوزه تصمیم داشتند تعبیرات دیگری از سخنان ایشان به مردم ارائه دهند با سریع‌ترین واکنش وعکس العمل ایشان روبرو شده،اعلام فرمودند که سخن من همان است که بیان کرده‌ام و تفسیر و تعبیر دیگری ندارد. به همین خاطر دیگر کسی نتوانست بعد از آن موضع گیری کلمات ایشان را تحت تحریف‌های خاصی قرار دهد‌. اما سخنان سایر بزرگان در زمان خودشان و به مرور زمان تحت تحریف‌هایی قرار گرفت.

پس چرا تفسیر عرفانی ایشان ۵ جلسه بیشتر طول نکشید و تعطیل گردیده و سخنی هم از آن به میان نیامد. اما ایشان در همان مقدمه قبل از ورود به بحث اصلی مطالب مهمی ایراد فرمودند و شایدهم احتمال می‌دادند ممکن است کسانی که به این زبان خاص آگاهی ندارند چوب تکفیر را بلند کنند فرمودند که تفسیر و تأویل مخصوص معصومین علیهم السلام است و مطالبی هم که بعضی از فلاسفه، حکما ، عرفا و متکلمین بیان داشته و نظراتی را ارائه کرده اند. هر کس در فن و حرفه خود پرده‌ای را بیان کرد ه‌اند. در همان ابتدا فرمودند: {تفسیر قرآن یک مسئله‌ای نیست که امثال ما بتوانند از عهده آن برآیند بلکه علمای طراز اول هم که در طول تاریخ اسلام که از عامه و خاصه در این باب کتابهای زیادی نوشته‌اند، و البته مساعی آنها مشکور است، لیکن هر کدام روی آن تخصص و فنی که داشته‌اند، یک پرده‌ای از پرده‌های قران را تفسیر کرده‌اند، آن هم معلوم نیست به طور کامل (باشد)} بعد از نام آوری چند تن از مفسرین فرمودند:{آنهایی که طریقه شان طریقه معارف بوده است تفسیر‌هایی نوشته‌اند ، بعضیشان هم در آن فنی که داشته‌اند خوب نوشتند، لیکن قرآن عبارت از آنچه نوشته‌اند نیست (بلکه) آنها بعضی از اوراق و پرده‌های قرآن است}. ودر جمله دیگر مجددًا تأکید می‌کند که تفسیر و تأویل مخصوص معصومین است.{قرآن کتابی نیست که ما یا کسی دیگر بتواند تفسیری جامع از علوم قرآن به آن طوری که (سزاوار) است بنویسد.علوم قرآن علوم دیگری است (یعنی) ماورای آنچه که ما می‌فهمیم. ما یک صورت و پرده‌ایی از پرده‌های کتاب خدا را می‌فهمیم و باقی آن محتاج به تفسیر «اهل عصمت» است. که معلم به تعلیمات رسول الله بوده اند} وباز برای تأکید و بستن دهان کسانی که بخواهند سوء استفاده کنند باز تکرار می‌فرمایند که {باز هم تکرار می‌کنم که این تفسیر، تفسیر جزمی نیست که (بگوییم) مقصود (قرآن) این است تا تفسیر به رای بشود (بلکه) آنچه را به نظر خودمان می‌فهمیم‌، به طور احتمال به قرآن نسبت می‌دهیم}. ایشان معتقد بودند که عرفا، فلاسفه و متکلمین و سایرین چیزهایی را بیان می‌کنند که به زبان خاص خودشان است و همه هم یک چیز را می‌گویند برای درک بهتر و فهم آن باید به زبان و اصطلاحات آنها آشنایی و تسلط داشت. ایشان می‌فرماید :{قبل از اینکه دنباله مطلب را عرض کنم یک مطلبی را باید عرض کنم که شاید هم مفید باشد و هم لازم، و آن این است که گاهی وقتها اختلافاتی که میان اهل نظر و اهل علم حاصل می‌شود، برای این است که زبانهای هم را درست نمی‌دانند. هر طایفه‌ای زبان خاصی دارد. نمی‌دانم این مثل را شنیده‌اید؟ که سه نفر بودند، یکی فارس بود، یکی ترک بود، یکی عرب. اینها راجع به طعامشان بحث می‌کردند که چه بخورند. یکی شان (فارس) گفت انگور می‌خوریم، عرب گفت عنب بخوریم، ترک گفت اینها را نمی‌خواهیم اوزوم می‌خوریم، اینها برای اینکه زبان هم را نمی‌دانستند اختلاف کردند. بعد می‌گویند یکی رفت انگور آورد همه دیدند که (آن هر سه) یک چیز است}.

از این داستان استفاده می‌شود که گاهی اوقات درگیری‌ها، اختلاف‌ها، خونریزی‌ها و عدم اعتمادات همه به همین سبب و زبان خاص است. ایشان با اینکه از اساتید مجرب و صاحب نظر در فلسفه بودند استدلال و براهین را پای چوبین می‌دانستند و پای چوبین را وسیله می‌دانند نه هدف، زیرا نمی‌توان آن را پای حقیقی حساب کرد. می‌فرمایند { برهان اینقدر نمی‌تواند هنر داشته باشد، برهان خوب است نمی‌گویم خوب نیست، برهان باید باشد، اما برهان وسیله است، برهان وسیله‌ای است که شما بر حسب عقلتان یک مسئله را ادراک کنید و با مجاهده به آن ایمان بیاورید، فلسفه خودش مطلوب نیست، وسیله است برای اینکه شما مسائل را، معارف را با برهان به عقلتان برساید. هنرش همین قدر است، برهان هنرش همین قدر است «پای استدلالیان چوبین

بود» مقصود همین است که (برهان) پای چوبی است}.

متأسفانه برخی علما عامدا به تکفیر و تفسیق اهل معرفت می‌پردازند و

مردم ساده دل را از نزدیک شدن به آنان برحذر می‌دارند. تردیدی نیست که در هر گروه و طایفه‌ای افرادی صالح و ناصالح وجود دارند ولی باید حساب طالحان را از صالحان جدا کرد و حرمت افراد مؤمن و متدین را نگاه داشت و نباید اختلاف سلیقه و مشرب اشخاص وارسته را به حساب گمراهی آنان گذارد.سلمان فارسی و ابوذر غفاری با آنکه از اصحاب خاص رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین علی (ع) بودند ولی به لحاظ معرفتی در میان آنان فاصله وجود داشت. سلمان فارسی که در منزلت بالاتری بود کاملاً ابوذر غفاری را می‌شناخت و با حالات او آشنا بود ولی ابوذر غفاری که در مرتبه پایین‌تری از سلمان فارسی قرار داشت‌، برخی از حالات او را در نمی ‌یافت و نگرانی خود را درباره او با رسول خدا در میان می‌گذاشت و حدیث شریفی که در این رابطه وجود دارد فاصله معرفتی این دو صحابی بزرگوار را از یکدیگر کاملاً مشخص می‌سازد.

مرحوم آیت الله سید محسن حکیم (قدس سرّه) مرجع عالی‌قدر شیعی  در توضیحاتی که در عروه الوثقی دارند می‌فرمایند { آنها که اهل معرفت هستند ادعای درک و شهود می‌کنند، داخلشان اشخاصی هستند که ما (آنها را) می‌شناسیم.بزرگوارند و نمی‌توانیم که بگوییم آنها در اشتباهند شاید ما درک نمی‌کنیم }. ولی مرحوم امام برای وحدت جامعه اهمیتی خاص قائل بودند که مرتب هم سفارش به وحدت می‌کردند، احساس کردند ممکن است دو گروه در این راه قدم بردارند و به سوء استفاده‌هایی دست یابند. کسانی که با بیان برخی از مطالب سفسطه کنند و مردم را به راهی که خود می‌خواهند بگشانند و گروهی دیگر هم هرچه را به اسم عرفان و معارف  الهی به خورد مردم دهند و نتوان به آن نتیجه مطلوب رسید. او مصلحت جامعه و اسلام را در نظر گرفت و راه را برای سوء استفاده هر دو گروه بست.