گاوداری مدرن

نویسنده سعید همایون در شهریور ۱۴م, ۱۳۹۰

فصل اوّل

بسم الله الرحمن الرحیم

گاوداری مدرن

در سال۱۹۷۴میلادی سلطان جائری تصمیم گرفت برای اینکه از قافله تمدن غرب عقب نماند یک کارخانه برای سلاخی  ما گاوها ایجاد کند. تصمیم او عملی شد و دور از چشم مردم در دشتی  کنار کوهی بلند سلاخ خانه بزرگی ایجاد کرد.

این سلاخ‌خانه برای اهداف زیر تاسیس شده بود.

۱-   ایجاد تاسیسات دامداری صنعتی و کشتارگاه و

۲-    تاسیسات بسته بندی گوشت.

۲- پروار بندی گوساله ۱۰۰۰۰ راس.

۳-کشتار گوساله ۳۷۰۰۰ راس.

۴- تولید انواع سوسیس و کالباسوهمبرگر ۳۰۰۰ تن.

تولید پودر گوشت و استخوان و خون ۱۰۰۰تن.

 هر روز تعدادی از ما گاوها را زیرگیوتین می‌بردند و سر از بدن ما جدا و تمام اجزاء بدن ما را برای خوراک آدمیان به شکلی در می‌آوردند. محصولات آماده شده  را برای راحتی انسانها در داخل کامیونی که عکس یک گاو هم روی آن نقاشی شده بود به بازار تحویل می‌دادند؛ حتی از سایر اعضای ما که قابل استفاده نبود کالباس و سوسیس تهیه می‌کردند و مردم هم آنها را با ولع زیاد می‌خوردند. این عمل سال‌های طولانی به کار گرفته شد، مدتها گذشت تا آنکه گروهی پیدا شدند و از طریق کشتن ما به این شکل اعتراض کردند.

        تصمیم برآن شد که ذبح ما طبق شرع مقدّس انجام شود؛ به همین خاطر دستور دادند که برای جداکردن سر ما از بدن،از گیوتین استفاده نشود، باید با کاردهای بسیار بزرگ و بدست افرادی که به آنها قصاب می‌گفتند سر از تن ما جدا کنند چون بدن ما سنگین بود مشکلاتی برای ذبح ما وجود داشت تصمیم گرفتند مقداری آب روی بدن ما بپاشند و بعد از آن یک شوک الکتریکی بر بدن ما وارد کنند تا بیهوش شویم بعد سر ما را جدا کنند.   حال رو به قبله قرار دادن ما هم خود قصه‌ای جدا داشت، هنگامی که ذبح شرعی هم مطرح شد برای مدتی بدن سنگین بی جان ما که هنوز مختصر روحی در آن وجود داشت را با جرثقیل مقداری رو به قبله می‌کردند بعضی از ما هم در همان دم اول  یعنی با شوک الکتریکی جان به جان آفرین تسلیم می‌کردیم چون خون‌های بدنمان کاملا خارج نمی‌شد گوشتمان بسیار قرمز بود. حتی روزی یک حاج آقای روحانی که در آن نزدیکی‌ها برای دیگری صحبت می‌کرد معتقد بود که ما با شوک الکتریکی مردار می‌شویم به همین خاطر به دوست دیگرش پیش‌نهاد می‌کرد که از این گوشتها نخورد با گوش خودم شنیدم که می‌گفت حتی اگر مردار هم نباشد مشکوک است.در میان ما گاوها، گاو «ورزو» نبود ( گاوی که برای شخم زدن یا کارهای دیگر استفاده شود)زیرا دیگر از گاوها برای شخم زدن استفاده نمی‌کردند.  بعد از مدتی این سلاخ‌خانه ورشکست شد. تصمیم گرفته شد که آن را قطعه قطعه کنند و بفروشند و با هر کلکی بود تقسیم بندی صورت گرفت و این گاوداری بزرگ به معرض فروش گذاشته شد. بیجن‌اف نامی پیدا شد تصمیم گرفت قطعه‌ای از آن را بخرد و به صورت مدرن تعدادی از گوساله‌ها را علاوه برپرورش آموزش هم بدهد.

در سال ۲۰۰۵میلادی بود که یک قطعه آن به قیمت دو میلیارد و چهارصد میلیون تومان خریداری شد. پس از مدتی اطلاعیه‌ای در جراید رسمی و غیر رسمی به چاپ رسید که این گاوداری جدید برای آموزش گوساله‌ها به صورت داوطلب و در صورت موفق شدن در گزینش ورودی فراگیر می‌پذیرد. در اطلاعیه ذکر شده بود که گوساله‌ها می‌توانند از این آموزشگاه برای بالا بردن قدرت فکر و اندیشه خود بهره جویند. بنده که به گاوچال معروف هستم گوساله‌زاده را در جریان گذاشتم تا اینکه اگر تمایل دارد بتواند در این زمان وانفسا در امتحان ورودی این گاوداری شرکت جسته، اگر رتبه قبولی آورد در آنجا مشغول به آموزش شود. ایشان هم تلاش خود را انجام داد و به این درجه نایل شد.چون این گاوداری از ما فاصله زیادی داشت شب هنگام ۴۰ گاو سوار بر یکی از کامیون‌هایی که نرده‌های ضخیمی اطراف آن را محاصره کرده بود به طرف گاوداری حرکت کردیم.مقداری راه که رفتیم شاگرد کامیون با بسته‌های کوچکی از علوفه‌از ما پذیرایی کرد. بعضی از گاوها با بغل دستی‌های خود مشغول صحبت شدند بعضی هم سر در لاک خود کردند و در تمام سفر با کسی صحبتی نکردند بعضی که زیاد صحبت می‌کردند معتقد بودند که صحبت کردن عمر سفر را کوتاه می‌کند پس از چند ساعت داخل کامیون روشن شد. کامیون در مقابل یک آخور بزرگ توقف کرد،  راننده اعلام کرد برای ۲۰ دقیقه توقف داریم، اکثر گاوها وارد آخور شدند، چند راس انگشت شمار نیز اطراف آخور می‌چرخیدند، بعضی از گاوها علوفه سفارش دادند بعضی دیگر هم همراه خود علوفه آورده بودند اکثر سعی کردند چیزی بخورند و خوردند چون وقتی مجددا سوار شدیم نشخوار می‌کردند. در میان این همه گاو چند راس انگشت‌شمارهم بودند که دست به دعا هم برداشتند، در میان آدمیان وقتی می‌خواهند کسی را مثال بزنند که هیچ نمی‌فهمد می‌گویند مثل گاو وارد شد یا مثل گاومی‌خورد، اینجا هم اکثر گاوها مثل گاو سرشان را پایین انداختند و سوار شدند.همینکه کامیون حرکت کرد یک صفحه بلورین بزرگ  که در جلو کامیون نصب شده بود و به جام‌جهان‌نما معروف بود صحنه‌هایی از گاو بازان استرالیا را نشان می‌دادکه چند نفر از آدمیان چند گاو را ملعبه دست خود قرار داده بودند و با تکان دادن یک پارچه قرمز آنها را از این طرف میدان به آن طرف میدان حرکت می‌دادند، گاو شرطی شده هم با نادانی تمام به طرف پارچه خیز بر می‌داشت‌تا به گاوباز حمله کند ناگهان در پارچه فرو می‌رفت  وعده‌ای هم برای آنها دست‌ می‌زدند و هورا می‌کشیدند

 

 در صحنه‌ای دیگر هم رئیس  جمهور پیشین آمریکا جرج بوش دوم هم که حالا پیر شده بود و موهای سرش کاملا سفید شده‌بود را نشان می‌داد. اوکسی بودکه چند سال پیش مثل گاو وارد عراق شده بود و با لنگه کفش یک خبر نگار عراقی بدرقه شده بود پس ازخاتمه رئیس جمهوری وترک کاخ سفید در مزرعه‌ای به چرای گاوها مشغول بود در حالی که دستش پشت یک گاورا نوازش می‌داد نشان می‌داد. البته اخلاق برادران اروپایی بخصوص آمریکایی‌ها بالاخص رؤسای جمهور برای حیوانات ارزش بیشتری قائل هستند تا مردم، چون به راحتی بمب روی سر مردم می‌ریزند اما چنین کاری را با هیچ حیوانی نمی‌کنند زیرا به حقوق حیوانات احترام می‌گذارند. فقط حقوق بشر است که کاربردی ابزاری برای این حیوانات متمدن دارد.  

 

اینکه گفتم جام جهان نما بود چون از هر کجای دنیا چیزهایی در آن یافت می‌شد، عده‌ای از گاوهای داخل کامیون خوشحال بودند چون برایشان سرگرمی بود وخوابشان هم نمی‌برد مرتب هم ورجه وورجه می‌کردند تعدادی هم ناراحت بودند که چرا گاوها خود را ملعبه دست چند نفر خوشگذران کرده‌اند خود خوری می‌کردند.بعضی دیگر هم صحنه‌ها راتحلیل می‌کردند. پس از آن خُرّ وپُف بعضی از گاوها بلند شد  فصل پاییزشروع شده بود، هوا بسیار سرد بود. با تحمّل مشقّات زیاد صبح گاهان چند کیلومتربه گاوداری پیاده شدیم و یک کامیون کوچکترکه برای ۴ گاو طراحی شده بود  تهیه کردیم تا بتوانیم خودمان را به گاوداری برسانیم البته راننده با زور ۶ گاو را جا داد دلیلش هم این بود که سوخت گران است و باید به شکلی جبران شود اگر کسی از عقب نگاه می‌کرد با صحنه عجیبی روبرو می‌شد زیرا گاوها شاخهایشان در هم فرو رفته بود و شبیه شاخ گوزن شده بود. در بین راه چندین کارخانه را دیدیم که کارگرها برای کار به آنجا مراجعه کرده بودند. از بعضی از کارخانه‌ها دود فراوانی به طرف آسمان بلند بود. مقداری که جلوتر رفتیم گاوبر توقف کرد.در همان حوالی یک کوه بزرگ بود که انسانها در آنجا برای بهره برداری، قسمتی از کوه را منفجر کرده بودند تا از معادن آن استفاده کنند. پس از مدتی راه باز شد و مسیر را ادامهدادیم و جلو درب گاوداری توقف کردیم.

گاوداری بسیار زیبا بود زیرا درختانی تنومند در دو طرف راه خودنمایی می‌کرد. یک بلوار بزرگ هم با چراغ‌های لاک پشتی در وسط شبها فضا را روشن می‌کرد. تعداد زیادی گوساله نر و ماده با رنگهای متفاوت در حال حرکت بودند، همه با هم به طرف یک سوله بزرگ حرکت کردیم.

 

 

 

فصل دوّم

      با گوساله‌ام مَمَلو وارد آن سوله بزرگ شدیم، این سوله برای گزینش گوساله‌ها مهیا گردیده بود. طول و عرض آن به خاطر بزرگی سالن قابل ذکر نبود.به همین خاطر نمی‌شد فهمید چند گَز است. بیجن‌اُف که یکی از گاوداران بود را در وسط سالن که چندین بخاری بزرگ گازوئیلی آن را گرم می‌کرد مشاهده کردم. نزدیکش رفتم، یک بوره گاوی به عنوان سلام همراه با یک دم تکان دادن از او تشکر کردم. او هم مرا چون گاوچالی هستم می‌شناخت و هنوز برایم احترام قائل است.

 سؤالاتی در مورد آموزش در این گاوداری کردم ایشان که دارای قدی بلند همراه باپیشانی کشیده می‌باشد، با رویی گشاده به پرسش‌هایم جواب داد. چون خیلی گرم صحبت بودم، متوجه نشدم که چه تعداد گوساله دیگر وارد سالن شده‌اند. به پشت سرم نگاهی انداختم دیدم که سالن پر از گوساله‌های نر و ماده شده است و هرکدام به سمتی در حرکت هستند.

گوساله‌های رنگارنگی که در هم می‌لولیدند، دارای لهجه‌های متفاوت فارسی، لری، ترکی، بلوچ، کردی،گیلکی وخوزی ‌بودند، از شرق، غرب، جنوب و شمال همه برای نام نویسی و گزینش به این گاوداری روی آورده بودند. بعضی از آنها دارای چهره‌ای بشّاش بودند، این گروه با خوشحالی به یکدیگر شاخ می‌زدند و خوشحالی می‌کردند و هر کسی تلاش می‌کرد بتواند زودتر به عضویت این گاوداری درآید. این گروه خیلی راحت فیش‌های شیردوشی را می‌گرفتند که وجه عضویت را بپردازند.

 

 گروهی دیگر که در سایه پدر و مادرشان در حرکت بودند بسیار مضطرب و افسرده بودند. شاید مادرشان شیری نداشته است که آنها را سیر کند. به همین خاطر مادرشان را رها نمی‌کردند. در دل دعا می‌کردند که خدا کند یک جای کار بلنگد تا پدر و مادرشان ازفرستادن آنها به این گاوداری منصرف شوند.

مَمَلو هم که از خستگی راه حال و حوصله نداشت راه برود از روی اجبار در سالن می‌چرخید و پته‌های گزینش را پر می‌کرد. او را به طرف یک شیردوش بزرگ هدایت کردند. بیرون این سالن دو شیردوش بزرگ به نام های شیردوش مردم و شیردوش مردمی با تابلوهایی بزرگ دیده می‌شد، کسی که می‌خواهد در این گاوداری آموزش ببیند حتمًاباید مقداری شیر دریکی از دو شعبه واریز کند و الا پذیرش صورت نمی‌گیرد.

         در این گاوداری، گاوهای نر را راحت‌تر می‌دوشند تاگاوهای ماده. در مقابل یکی از شیردوشها، حدود ۳۷ رأس نره گاووماده گاو با نظم ایستاده بودند. در مقابل شیردوش دوم هم تعداد ۳۰ رأس گاو نر وماده مشاهده می‌شد، مَمَلو وقتی دید یکی از صف‌ها خلوت‌تر است در آن صف خود را جای داد تا نوبتش فرا رسدتا عاملین بتوانند مقدار شیر لازم را بدوشند. قبل از او یک گاو جنگه و یک گاو نوبر در صف بودند پس از آنها  نوبت مملو فرا رسید پدرش که نره گاو چالی می‌باشدبه دستگاه نزدیک شد مامور دوشیدن با لبخندی ملیح وباخوش آمد گویی دستگاه را به او وصل نمود.

وقتی که شیرش تمام و کمال دوشیده شد، رسید را تحویل گرفت و خوشحال و خشنود که توانسته است در این گاوداری جایی برای گوساله خود مهیا کند. ممکن است سؤال کنید چگونه می‌شود گاو نر را دوشید باید بگویم در اینجا هر چیزی امکان دارد کار غیر ممکن وجود ندارد. لازم به ذکر است، اگر گوساله‌ای بخواهد در همین مکان دارای طویله هم باشد، پدر و مادرش باید شیر بیشتری بدهند. بعضی از گوساله‌ها هم برای اسکان در طویله به روستاها و شهرهای اطراف‌می‌روند و فقط برای آموزش به این گاوداری می‌آیند.در این گاوداری‌، آموزش‌ها از اوّل برج میزان شروع می‌شود.

 

 

 

 

فصل سوّم

      یک فصل گذشت، هیچ گونه خسارتی به علف‌ها و درختان تنومند سرسبز این گاوداری وارد نیامد. گوساله‌ها برعکس بزها  که به هر درختی آویزان می‌شوند تا از برگ‌های درختان یا ساقه‌ها بخورند، سر به راه بوده و هیچ گاه دیده نشد که گوساله‌ای پوزه بر علف ویا درختی در این گاوداری  بزند.

ولی گاوهایی هم بودند که برای دیگران شاخ و شانه می‌کشیدند یکی از گاوها چون پدرش یکی از گاوهای مشهور بود مرتب شاخش را به دیگران نشان می‌داد دیگران هم سعی می‌کردند خیلی اطراف او نچرخند.

 

  درفصلی  که گذشت مملو برای رفت و آمد به شهر  مشقّات زیادی را متحمّل شد. تصمیم گرفت از این گاوداری جابه جا شود. نزدیک یکی از عاملین رفت و شرایط جا به جایی را پرسید. در جوابش گفت: سه راه برای جابجایی وجود دارد‌: ۱- حمایت گردن کلفت ۲- گوساله فرزند عامل باشد ۳- یک پته معتبر پزشکی از دام پزشکی.

مملو این خبر را به گاوچال که پدرش باشد داد. سَمَلو هم که همان گاوچال باشد دو راه نخست را نپسندید. البته می‌توانست از گزینه‌ی دوم استفاده کند، ولی به خود اجازه این کار را نداد. به همین خاطر سراغ گزینه سوم رفت.

مملودر همین هنگام دوستش هَپَلو را دید که شاخش مشکلی پیدا کرده بود آنرا با تکه پارچه‌ای بسته بود وقتی دلیل شکسته شدن شاخش را پرسید گفت: درفصل قبلی با شیرو که بزرگ این گاوداری است شاخ به شاخ شده است.

 

  اندرونی که طفیلی به امور گوساله‌هارسیدگی می‌کند در میان سبزه‌ها قرار دارد، با مراجعه به این اندرونی  یک دست نوشته‌ای که عکس گوساله مملو روی آن الصاق شده بود به او داده شد تا به دامپزشکی شهر بزرگی که فاصله‌ای با گاوداری نداشت مراجعه کرده و نتیجه را به گاوداری اعلام کند.  دامپزشک تمام مدارک مملو را بررسی کرد و آن را به مهر تأیید که به صورت شاخ گاو بود ممهور کرد و به مجمع دامپزشکان ارجاع داد. مجمع دامپزشکان پته‌ی او را گرفته گفتند: شما را برای شورای دامپزشکان خبر می‌کنیم. پس از مدّتی با زنگوله‌ای که در دست داشتند به مملو اطلاع دادند که مراجعه کند. مجمع دامپزشکان هر کدام دستی به شاخ و شانه مملو کشیدند و پس از ساعتی نتیجه را در یک بسته‌ای تحویل مملو دادند و با جابجایی او موافقت کردند. اما کار به همین راحتی هم نبود. چون باید این مدارک ممهور شده توسط رئیس گاوداری هم که شیرو نامی بودموآم امضاء شود. برای دیدار شیرو باید از یک دالان طولانی که اطراف این دالان هم چند اندرونی وجود دارد بگذری البته اندرونی خود شیرو نیز در یک اندرونی دیگر واقع شده است یعنی محل پاسخگویی خود شیرو در یک  اندر اندرونی قرار گرفته بود.

  از همین جا کار گوساله زرد ما مملو باز دچار مشکل شد. شیرو رئیس گاوداری با آن که مهر و امضا و نظر مثبت دامپزشکان را دید، امّا حاضر نشد مهر خود که به شکل سُم گاو است را پای پته بزند. پایش را داخل یک کفش کرد و گفت: من با جابجایی این گوساله مخالفم. البته شیرو یکی از آدمیان خود رای و خود خواه بود که چندین سال قبل از اینکه این گاوداری شروع به کار کند رئیس یک گاوداری دیگر بوده ظاهرا آن گاوداری چند مرتبه بوده ایشان برای اینکه از پله‌ها بالا نرود برای خود امتیاز قائل بوده دستور می‌دهدیک بالابر خصوصی تهیه کرده برایش نصب کنند که از آن استفاده‌کند البته حرفهای نامربوطی هم پشت سرش می‌زنند که انشاء الله صحیح نیست.یعنی انشاء الله بُز است و روبَه نیست.  سملو که با یکی از عمال گاو‌داری یعنی بیجن‌اُف، سر و سرّی داشت مراجعه کرد و تقاضای حداقل دو فصل ضیافتی کرد. بیجن‌اف هم تقاضا را پیش شیرو برد و شیرو باز مخالفت خود را حتّی برای ضیافت هم اعلام کرد. همین که این خبر ناگوار را سملو شنید نا امیدانه روی چمنها نشست  همین طور که در فکر بود که چه خاکی بر سر کند ناگهان عَصَبو  همسایه قدیمیشان را دید که بسیار عصبانی شده وبا شیرو درگیر شده است می‌خواسته با سر توی شکم شیرو برود خود را کنترل کرده بود و از اندرونی شیرو بیرون زده بود و برای کاهش خشمش شاخها را در زمین فرو می‌کرد.

سملو که از همه جا ناامید شده بود به مرکز مراجعه کرد تا شاید راهی بیابد. عامل در مرکز گفت: باید به مرکز محافظه بروی و مشکل خود را با عاملی به نام شَجَعو در میان بگذاری. بیچاره سملو یک شب در راه بود تا به دفتر شجعو رسید. وقتی سملو به دفتر مراجعه کرد و به سخنان سملو گوش داد یک زنگوله که کنار دست او بود برداشت، به شیرو دستور داد تا مُهریا سُم  خود را پای پته مجمع دامپزشکان بزند شیرو حاضر نبود زیر بار برود. شجعو به او امر کرد که باید امضای نکره‌اش را پایین پته بزند. شیرو که در مخمصه‌ قرار گرفته بود، مجبور شد پرونده را امضاء کند. پس از این همه دردسر پرونده به مرکز ارجاع داده شد. مرکز هم همین که کلمه «مخالفم» شیرو را دید مخالفت خود را اعلام کرد. بیچاره سملو گاو پیشانی سفید دست از پا درازتر و ناامید تصمیم گرفت به شهر خود باز گردد، در همین هنگام یادش به یکی ازعمال افتاد که در مرکز کاره‌ای است تصمیم گرفت نزد او برود. این عامل فردی بسیار بشّاش و خنده رو بود. سملو نزد او رفت و داستان خسته کننده‌اش را برای عامل بیان کرد. این عامل هم یک زنگوله در کنارش بود و آن را تکان داد. شیرو را در جریان قرار داد که باید برای جابه جایی مملو وارد عمل شود تا شیرو خواست یک به دو کند و از اما و اگر استفاده کند دهان شیرو را بست و یک تپاله گاو هم به دهانش زد. خلاصه شیرو نزد آن گردن کلفت کم آورد و مجبور شد از اختیارات غیرقانونی استفاده کند. و حکم جابه جایی را صادر کند.

نا گفته نماند روی درب اندرونی شیرو نوشته شدهبود بدون هماهنگی وارد نشوید بعضی اوقات که برای ملاقات شیرو وقت می‌گرفتی رئیس دفتر اعلام می‌کرد که شیرو امروز نمی‌آید اما همین که افراد متفرق می‌شدند ناگهان سر و کله شیرو پیدا می‌شد.

سملو با خوشحالی خبر جابه جایی را به مملو اطلاع داد. پس از چند روزی سملو با مملو هر دو به مرکز دانش حقیقت‌یاب یعنی همان گاوداری مراجعه  کردند اما کارشان به جایی  نرسید تا یکی از عاملین به نام سرسروران که طفیلی شیرو بود با یک حرکت تاکتیکی یک خورده عامل به نام ماءشناس را تحت فشار قرار دهد تا جابجایی هر چه سریع‌تر انجام گیرد. در همین هنگام چشمم به گاوی سیاهی هم که از جنوب برای جا به جایی گوساله‌اش مراجعه کرده بود افتاد. او هم به من نگاهی کرد چون از نظر جغرافیایی با هم خیلی فاصله داشتیم.رنگ پوستمان کمی تفاوت داشت در این زمان به آنها می‌گویند رنگین پوست مهم این است که انسانها هر اسمی می‌خواهند روی ما می‌گذارند.

او فکر می‌کرد که با جابجایی گوساله‌اش موافقت شده است. اما به او اطلاع دادند که با یک فصل ضیافتی گوساله‌اش موافقت شده است. اشک از چشمانش جاری شد و گاوداری را ترک کرد.

مملو برای تصفیه حساب به اندرونی بگیر و ببند مراجعه کرد تا این اندرونی تایید کند که مملو هیچ گونه پرونده خلاف در آنجا ندارد پس از آن به اندرونی پژوهش مراجعه کرد مهر تایید آن اندرونی را نیز بدست آورد پس از آن به اندرونی مکتب خانه رفت که تایید کنند ایشان کتابی از این مکتب‌خانه امانت نبرده است با فاصله کمی به اندرونی ادب‌خانه رفت چون عامل نبود تصمیم گرفت لحظاتی بنشیند تا عامل این اندرونی بیاید ومهر تایید را بزند  و الا نمی‌توانست به سایر اندرونی‌ها برود. پس از یک ساعت ونیم عامل این اندرونی از راه رسید،  کلید را بیرون آورد که در را باز کند زنگوله اندرونی هم به صدا در آمد  عامل پس از ورود تصمیم گرفت که اول جواب زنگوله را بدهد متاسفانه کسی که پشت زنگوله بود خبر ناگواری برای عامل داشت او اعلام کرد که جی‌جی عامل(مادرِ مادر بزرگ) دارفانی را وداع گفته است عامل که دست و پای خود را جمع می‌کرد تا اندرونی را ترک کند و به مراسم عزاداری جی‌جی برسد، مملو فرصت را غنیمت شمرد اول تسلیت گفت و سپس تقاضای مهر این اندرونی را کرد اگر مملو کمی کوتاهی کرده بود تا مراسم چهلم جی‌جیعامل نمی‌توانست کاری انجام دهد.   

پس از چند روز سملو توانست مدارک مورد نیاز جابجایی  گوساله‌اش مملو را دریافت کند و اورا از آن گاوداری  ببرد.

مملو در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید  مجبور شد با چمنها،  درختان زیبا و فضای دلنشین گاوداری خدا حافظی کند. از روی علفهای خشک که رد می‌شد زیر پایش  صدای خش خش آنها را می‌شنید که به او می‌گفتند باز  ما زنده می‌شویم و به سر سبزی این مکان کمک خواهیم کرد.همینطور که آهسته قدم بر می‌داشت به درب خروجی نزدیک می‌شد، خاطره روزی که برای پذیرش آمده بود برایش زنده شد. در همین حال پدرش به او ملحق شد با هم سوار یک گوساله بر شده و از آنجا دور شدند.

 

هدی و اسبش نجیب

نویسنده سعید همایون در آبان ۵م, ۱۳۸۸

بسم الله الرحمن الرحیم

هدی و اسبش

یکی بود یکی نبود در دشتی بسیار وسیع، سرسبز و خرم شهربزرگی قرار گرفته بودکه اطراف شهر را کارخانه‌های مختلف بزرگی محاصره کرده بودند. کارخانه بسیار بزرگی هم که دود غلیظی از آن به آسمان می‌رفت دقیقا وسط شهر واقع شده بود.ایجاد این شهر پس از تاسیس این کارخانه انجام شده بود زیرا مردمی که دراین کارخانه کار می‌کردند خانه‌های خود را اطراف آن ساختند این کارخانه چغندرهای کشاورزان اطراف را تحویل می‌گرفت و تبدیل به قند می‌کرد، قند آن نیز شهرت به سزایی داشت.

مردم هم روزهای تعطیلی و برای رفع خستگی به بیرون شهر هجوم می‌آوردند تا خستگی‌های هفته را از تن بیرون کنند.

در میان خانواده‌هایی که به بیرون شهر برای تفریح آمده بودند یک خانواده ۵نفری بودند که در زیر سایه یک درخت صنوبر نشسته بودند، پسر بزرگ خانواده  بندهای پوتین خود را محکم می‌کرد که به کوه نزدیک‌شان برود. پسر کوچک‌ترهم توجهش به سموری  که از زیر سنگها بیرون آمده بود و داشت فرار می‌کرد جلب شده بود.فرزند سوم هم دختری به نام هدی بود که ۷سال بیشتر نداشت، او اسب سفیدی داشت که دارای یال پر پشت و بلند واندامی لاغر و کشیده بود ویک زین قهوای پشت او بسته شده بود.  اسمش را نجیب گذاشته بود.  نجیب را از عقب ماشین در آغوش گرفت ونزد مادرش آمد و مؤدبانه  اجازه گرفت تا اسب سفیدش را که ازجسم سبکی ساخته شده بود برای چرا به میان شبدر وسبزه‌ها ببرد.

وقتی علامت رضایت اورا جلب کرد در حالی که دست روی یال اسبش می‌کشید شادی کنان به طرف سبزه‌ها رفت، وقتی مقداری از والدینش دور شد در میان سبزه‌ها اسب را روی علف‌ها قرار داد ومرتب به او می‌گفت: بخور تا چاق و چله شوی. نسیم خنکی می‌وزید وموهای اورا به هوا پرتاب می‌کرد. پدرش هنگامی که دید هدی با خودش حرف می‌زندصدایش زد و گفت دخترم با چه کسی حرف می‌زنی؟ هدی گفت: دارم اسبم را می‌چرانم پدرش خندید و دیگر چیزی نگفت. و به صفحه مجله‌ای که در مقابلش بود چشم دوخت.

چشمان هدی به کفشدوزک زردی که کمی بالهایش را باز کرده بود واز علف‌ها بالا می‌رفت جلب شد. کاملا مبهوت حرکت کفشدوزک بود که صدای شیهه اسبی رشته افکارش را پاره کرد. نگاه به اطراف انداخت اسبی ندید باز به کفشدوزک خیره شد دید یک کفشدوزک نارنجی هم روی برگ شبدری جا خوش کرده است. باز صدای شیهه اسبی اورا متوجه خود کرد  سر را به اطراف گرداند و باز چیزی ندید. دستش را از زمین بلند کرد موهایش را کنار بزند تا اطراف را بهتر ببیند که دید یک کفشدوزک زیبای دیگر روی انگشتانش در حال حرکت است. برگشت به اسب خودش نگاه کرد دید اسبش تکانی خورد و شیهه‌ای کشید کمی ترسید که چگونه اسباب بازیش حرکت کرد خواست فرارکند که دید یک فرشته کوچولو که مانند قوی سفید بود در حالی که یک گل‌رز سرخ در دستش قرار داشت کنار اسبش ایستاده است.فرشته رو به هدی کرد و گفت من تو را دوست دارم به خاطر کارهای خوبی که می‌کنی می‌خواهم تورا برای تفریح به جاهای زیبا و دیدنی ببرم.

بعد هدی گفت اسم تو چیست؟ گفت اسم من نجات است می‌توانی مرا فرشته نجات صدا کنی.این سفر سبب می‌شود که تو درس بگیری و لذت ببری چون قرار است بعدا به آن مکان بروی و برای همیشه در آنجا زندگی کنی. هدا گفت درس بگیرم یعنی چه؟ فرشته گفت این کار خوبی است که سؤال می‌کنی تا جواب سؤال‌هایت را بیابی، فرشته نجات گفت: یعنی تجربه بدست آوری و نخواهی همه چیز را تجربه کنی بلکه باید از تجربه دیگران استفاده کرده وآنهارا به کار ببندی چون عمر آدمی آنقدر طولانی نیست که بتواند تمام چیزهارا تجربه کند در حالی که به سخنان فرشته نجات گوش می‌داد دستانش را نیز روی یالهای نجیب می‌کشید.

درهمین حال فرشته گفت اگر دوست داشته باشی تورا به سفری دیدنی ببرم هدی گفت چگونه مرا می‌برید فرشته گفت دستانت را روی پشت نجیب قرار بده وچشمانت را ببند و این گل زیبا را استشمام کن. لحظه‌ای نگذشته بود که فرشته گفت حالا چشمانت را باز کن همین‌که هدی چشمانش را باز کرد دیدکه در آسمانها میان ابرها پشت سر فرشته بر اسب سواراست.  به پایین نگاه کرد خیلی ترسید چیزهایی که روی زمین بودند بسیار کوچک بودند و بعضی از چیزها هم اصلا دیده نمی‌شد.کم‌کم قصرهای بسیار زیبایی نمایان شدآهسته فرود آمدند اطراف قصرهارا خندق‌های بزرگی فرا گرفته‌بود و کسی نمی‌توانست وارد کاخ‌ها وقصرها شود. در همین حال نجیب شیهه‌ای کشید. پل بسیار بزرگی که به زنجیرهای بسیار قوی وصل بود روی پل قرار گرفت در پشت پل چندین فرشته دیگر حضور داشتند که کار نصب پل را انجام دادند.

در همین حال از پل گذر کردند هدی که کاملا متعجب شده بود با حیرت به اطراف نگاه می‌کرد تا به حال چنین جایی را حتی در خواب هم ندیده بود هدا گفت: این قصر زیبا برای کیست؟ فرشته گفت اگر به کارهای خوبت ادامه دهی و پدر ومادرت ازتوراضی باشند  وبتوانی به مردم خدمت کنی، به تو تعلق‌می‌گیرد. وتو در اینجا برای همیشه ساکن خواهی شد.  صدای پای اسب که دارای آهنگ خاصی بود و روی سنگفرشها راه می‌رفت کاملا مشهود بود. سنگفرشها دارای شکلهای هندسی زیبایی بودند که تا به حال چنین شکلهایی را ندیده بود.چمنهای بسیار زیبایی در اندازه‌های خاص که به نظر می‌آمدتازه اصلاح شده بودند بین سنگفرشها روییده بود.

سالن‌های بسیار بزرگی نیز در کنار هم قرار گرفته بودند که کنار هرکدام چند نوجوان که شبیه پسر و دختر بودند مؤدبانه ایستاده بودند، به کسانی که وارد می‌شدند سلام می‌کردند.  هدی برای اینکه کسی صدایش را نشنود سرش را نزدیگ گوش فرشته برد  وپرسید اینها چه کسانی هستند فرشته گفت: اینها خدمتگذارانی هستند که در این کاخها خدمت می‌کنند. هدی گفت: آیا می‌شود وارد یکی از سالن‌ها شویم؟ در همین حال نجیب به طرف یکی از سالن‌ها حرکت کرد و جلو درب آن توقف کرد و سه بار پایش را با آهنگ خاصی روی زمین کوبید که درب‌ها بدون اینکه صدای از آنها بلند شود آهسته کنار رفتند درب‌ها طوری کنار رفتند ودر بین دیوارها قرار گرفتند که انسان فکر می‌کرد اصلا دربی اینجا نبوده‌است.  این کاخ مجلل دارای دکوربسیار زیبایی که بر روی نهری در کف سالن جاری بود قرار گرفته بود. تختی که از پر قوی سفید پوشیده شده بود در گوشه‌ای از سالن قرار داشت نور پردازی بی نظیری تمام سالن را نورافشانی می‌کرد.

آب  به خاطرصاف بودن به نظر می‌آمد  راکد است در حالی که آب نهر کاملا روان وکف نهر کاملا نمایان بود و سنگریزه‌هایی در رنگهای مختلف با ماهی‌های دیدنی در شکلها و اندازه‌های مختلف در حرکت بودند. هدی دوست داشت کمی آب بازی کند اما به خاطر خجالتی بودن چیزی نگفت.

فرشته نجات که فکر هدی را خوانده بود  متوجه شد هدی دوست دارد داخل آب  برود کمک کرد تا از اسب پیاده شود. هدی دستانش را در آب فرو برد،  آب کاملا تگرگی بود مقداری از آن را به صورتش زد کمی از آنرا نوشید آب در مرحله اول مزه شربت گلاب با دارچین می‌داد دهان را معطر می‌کرد  هدی دوست داشت مرتب آب‌را بو بکشد هر لحظه به بوی قبلی بوی خوش دیگری افزوده می‌شد و این کار پایانی نداشت شاید اگر سالها این کار را انجام می‌داد باز هم تمام شدنی نبود وپایانی نداشت زیرا بوهای خوش انتها ندارند خداوند بزرگ چیزهای فراوانی خلق کرده است  اما  انسان از آن آگاهی ندارد.

فرشته نجات از هدی خواست که به سالن دیگری بروند مجددا کمکش کرد تا سوار شود در حالی که به طرف سالن بعدی می‌رفتند درختانی را کنار جوی‌های آب مشاهده کردند که هر درخت دارای چندین نوع میوه بود درخت سیبی بود که سیب سرخ، سبز و زرد داشت. سیب قرمز قشنگی نظرش راجلب کرد مثل اینکه سیب را نقاشی کرده باشند سیب چنان شفاف بود که داخل آن را می‌شد دید  تا این فکر به ذهنش آمد نجیب به طرف درخت حرکت کرد و فرشته سیب را در دستان هدی قرار داد هدی در حالی که یکی از دندان‌های شیریش افتاده بود بدون آنکه به فرشته تعارف کند گازی به سیب زد سیب دارای طعم لذیذی بود که تا به حال چنین سیبی را نخورده بود طعمی شبیه موز وآناناس داشت. هدی تصمیم داشت از طعم سیب بگوید که فرشته نجات پیش دستی کرد و گفت در این باغ سیب‌ها دارای طعم‌های مختلفی هستند تا شما چه چیزی را دوست داشته باشید  فورا آن سیب ایجاد می‌شود درخت دیگری در سمت چپشان بود که میوه‌های مختلفی شبیه هلو، شفتالو وزردآلو داشت  که رنگ‌های  مختلف آنها سبب شده بود انسان نتواند تشخیص دهد کدام هلو وکدام شفتالو است در همین حال هدی به فکر سخن مادرش افتاد که بعضی وقت‌ها می‌گفت هلو هلو برو تو گلو.

درخت دیگری که چند قدمی وجود داشت دارای انجیرهای ریز و درشت با رنگ‌های زرد، سیاه و سبزبود بعضی از انجیرها کاملا پهن بودند مثل اینکه روی آنها چیزی قرار داده‌اند تا اینچنین شوند ولی این ذات خود انجیر بود چون هنوز به درخت آویزان بود و بعضی دیگر به شکل معمولی بودند. مهمتر آنکه همه رسیده بود  وانجیر کال در بین آنها دیده نمی‌شد. درخت دیگری که در مقابلشان قرار داشت درختی پر ازنارنگی و پرتقال به رنگهای سبز، نارنجی و لیموی شیرین و ترش برشاخه‌های آن آویزان بود.  درختهای به هم پیوسته زیتون سایه سارهایی را ایجاد کرده بودند که برای استراحت در زیر آنها تخت‌هایی بود که یک قالیچه از ابریشم خالص در رنگ‌های مختلف بافته‌شده باشد فرش شده بود. در دو طرف تخت بالش‌های گِرد زربفتی که گلدوزی‌های مینیاتوری داشت قرار داده شده بود. مردان و زنانی که دارای چهره‌های نورانی، با پوست‌های بسیار بشاش و زیبا در حال حرکت بودند مرتب به هم سلام می‌کردند و جویای احوال دوستانشان می‌شدند.

پرنده‌های زیبا از روی شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر می‌پریدند بعضی از پرندگان بال‌هایشان رنگی بود هنگام پرواز شبیه رنگین‌کمان بود. همین‌طور که هدی مات و مبهوت اطراف بود جلو سالن بسیار بزرگ دیگری قرار گرفتند خیابان روبرو که به سالن ختم می‌شد مانند مخمل سبزی بود که هر انسانی دوست داشت پای برهنه روی آن راه برود ولذت ببرد.

بازهم صدای پاهای نجیب آهنگ مخصوص را نواخت که درب سالن مانند درب یک قلعه بزرگ باز شد در این سالن هم نهری جاری بود که آب آن شبیه شیر بود. هدی نگاهی به فرشته انداخت شاید اجازه می‌خواست که از آن بنوشد که فرشته نجات گفت هدی از این آب بنوش هدی دستان کوچکش را در آن فرو برد مقداری از آن نوشید این مایع از عسل هم شیرین‌تر بود ولی شیرینی آن دل را نمی‌زد بلکه اشتها را نیز بیشتر می‌کرد در این سالن هم امکانات زیبایی برای کسی که در آن ساکن بود وجود داشت. در آنجا ارامش خاصی حکمفرما بود. هیچ نوع مزاحمتی دیده نمی‌شد.

فرشته نجات دستان هدی را گرفت تا بتواند سوار شود. نجیب حرکت کرد  باد آهنگ دلنشینی را پخش می‌کرد بدون آنکه بلند گویی در جایی نصب شده باشد. موسیقی وآهنگی که پخش می‌شد به هیچ عنوان مزاحمت صوتی نداشت.

سالن دیگری سمت راست واقع شده بود که نجیب در مقابل آن ایستاد هنگامی که درب سالن بوسیله آهنگ پاهای نجیب باز شد. چیزی که هدی را وادار کرد ناگهان خوشحالی خودش را به‌وسیله زدن یک جیغ اعلام کند این بود که سالن پر از عروسک‌های بزرگ و کوچک در لباس‌های متفاوت در قفسه‌های به هم پیوسته قرار داده شده بود فرشته نجات برای هدی توضیح داد که بعضی از دختران در دوران کودکی به این سرزمین می‌آیند. وپدر ومادر آنها اینجا نیستند  با این عروسک‌ها بازی می‌کنند تا کم‌کم رشد کنند و به طبقات بالا‌تر بروند.

هدی دوست داشت که تمام قصرها را بگردد که صدای فرشته نجات را شنید که از هدی می‌خواست تا سوار شود و از این سرزمین باید بروند وقت تمام شده بود ولی هدی دوست نداشت که باز گردد اما فرشته جواب داد که اگر می‌خواهی به این سرزمین بیایی باید به سخنانی که در ابتدا گفتم عمل کنی فرشته برای یاد آوری گفت: باید احترام پدر ومادرت را نگه داری و خدمت به مردم را فراموش نکنی. هدی احساس کرد که شاید نتواند دیگر فرشته راببیند  گفت چه موقع می‌توانم باز شما را ببینم، فرشته نجات گفت: من همیشه با تو هستم ولی مرا نمی‌بینی کارهای خوبت را یاداشت می‌کنم تا وسیله ورود تو را به این سرزمین برای همیشه آماده کنم.

چیزی نگذشت که در مقابل درب خروجی بزرگی قرار گرفتند فرشتگان مامور لبخند زنان سلام کردند ودرب خروجی را گشودند، مشخص بود که از سلام کردن لذت می‌بردند وانرژی می‌گیرند به همین خاطر در سلام کردن از دیگری پیشی می‌گرفتند.

فرشته نجات گل رز را در مقابل هدی قرار داد تا ببوید وچشمانش را روی هم بگذارد. هدی با آنکه دوست نداشت چنین کاری را انجام دهد، ناگهان یادش به خانواده‌اش افتاد و دلتنگ آنها شد. از روی ناچاری چشمهارا روی هم گذاشت و گل را بویید. چند لحظه‌ای نگذشت چشمانش را بازکرد از آن بالا شهرها و روستاهارا دید که چراغهایشان را روشن کرده بودند.

به اطراف خود نگاه کرد دید ستاره‌ها وسیاره‌ها هم دارند کم‌کم نمایان می‌شوند. چشمک زدن بعضی از ستارگان کاملا مشهود بود. به محلی که از آنجا سفرش آغاز شده بود  نزدیکتر شد دید خانواده‌اش دارند خود را آماده رفتن می‌کنند. چیزی نگذشت که روی زمین قرارگرفتند، فرشته نجات با لبخندی ملیح  از هدی خداحافظی کرد. نجیب هم به همان شکل اولیه خود در آمده بود. هدی به خاطر این سفر دیدنی نجیب را در دکور اتاقش قرار داده و از او بسیار خشنود است و هر از گاهی سراغش می‌رود و دستانش را روی یالهایش می‌کشد. بعد به کارهایش می‌رسد. ولی امیدوار است با عمل کردن به سفارشات آن فرشته زیبا و دوست داشتنی بتواند روزی به آن سرزمین برود، واز آنجا لذت ببرد.



سعید به مدرسه می‌رود

نویسنده سعید همایون در مهر ۲۴م, ۱۳۸۸

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سعید به مدرسه می‌رود[۱]

 

نویسنده: کمال السید                           ترجمه: سعید همایون

     سعید به رختخوابش آمد در حالی که کیف رنگی‌اش کنارش بود،  دست روی کیفش ‌کشید وبا خود ‌گفت برادرم می‌گوید که کلاس اول زیباترین کلاسهاست ولی کی بخوابم من که خوابم نمی‌آید چکار کنم.

     سعید به طرف کیفش دست بردو آنرا باز کرد مدادش را از آن بیرون آورد آنرا بدست راستش گرفت مدادش تراشیده و آماده نوشتن بود دیوار هم مانند یک کاغذ سفید بزرگ کنارش بود سعید فکر کرد که چه بنویسد دید که نوشتن بلد نیست چون نوشتن بلد نبود تصمیم گرفت یک نقاشی روی دیوار بکشد، اول دو چشم زیبا کشید، دو دست، دوپا و شلوار، پیراهن همه را به دقت کشید حالا شده بود یک پسر بچه زیبا که می‌خندید. سعید کم کم خوابش می‌آمد پلکها سنگینی می‌کردند لامپ را خاموش کرد پسر بچه‌ای که روی دیوارکشیده شده بود در حالی که می‌خندید گفت سعید: آیا نمی‌دانی که روی دیوار نوشتن کار خوبی نیست ؟سعید گفت: راست گفتی فکرش را نکرده بودم من یک مداد پاک کن دارم الان پاکش می‌کنم پسر بچه گفت: عجله نکن رهایش کن حالا با هم کمی بازی کنیم آیا می‌خواهی دوستانم را ببینی؟ سعید در حالی که تعجب کرده بود گفت مگر تو هم دوستانی داری پسر بچه گفت: بله اتفاقاً که خیلی هم زیاد هستند.

     آنها تمام دیوار خانه‌های کودکان را پر کرده‌اند. سعید بیا برویم تا آنها را ببینی سعید دست پسر بچه را گرفت و با او خانه‌های شهر را گشتند و پسرها و دخترهای زیادی را دیدند. حتی حیوانات و درختانی را هم دیدند. پسر بچه رو به سعید کرد و گفت نگاه کن این شکوفه را یک دختر کشیده و رهایش کرده به همین خاطر ناراحت است و این هم گنجشکی است که ناراحت است به خاطر اینکه او را پسری داخل قفس کشیده است و آنهم یک موش وحشت زده است که گربه‌ای در کمین اوست . سعید ناراحت شد و تصمیم گرفت همه این نقاشی‌ها را پاک کند.

    سعید به پسر بچه گفت باید به خانه برگردیم بخاطر اینکه باید صبح زود به مدرسه بروم سعید با دوستش به اتاقش برگشت در حالی که کاملاً خسته بود و چرت می‌زد زود خوابید و آن پسر بچه در حالی که می‌خندید به سعید نگاه می‌کرد. سعید صبح زود با صدای خروس و جیک جیک گنشجکها بیدار شد. به دیوار نگاه کرد دید آن پسر بچه هنوز می‌خندید. سعید گفت من از تو مواظبت می‌کنم تا برای بار دیگر به دیدن دوستانت برویم. پسر بچه گفت: اگر مادرت مرا اینجا ببیند ناراحت می‌شود سعید گفت: پس چکار کنم دوست دارم که با من باشی پیر بچه گفت: آیا جای دیگری نیست که مرا آنجا قرار دهی؟ سعید گفت: راحتم بگذار تا فکری کنم سعید فکر کرد و فکر کرد یک دفعه گفت حالا یک فکر خوب تو ذهنم آمد تو را در دفتر نقاشیم نگاه می‌دارم بچه در حالی که می‌خندید گفت بله در دفتر نقاشی‌، پس من هم با تو به مدرسه‌ات می‌آیم. سعید صفحه اول دفترش را روی دیوار قرار داد تا پسر بچه داخل دفترش بیاید، بعد از آن سعید تمام خطهای سیاه را پاک کرد و باز دیوار تمیز شد. پسر بچه از کار سعید می‌خندید و شاداب بود و سعید از اینکه دوست جدیدی پیدا کرده بود خوشحال بود.

 

 

 

 

 



[۱] – این داستان در مجله پوپک سال ۱۳۷۷ شماره ۵۰ چاپ شده است.


کپی رایت پایگاه الاعتصام. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ