خرسی که عروس شد

نویسنده سعید همایون در مهر ۲۱م, ۱۳۸۸

بسم الله الرحمن الرحیم

خرسی که عروس شد

     روزی بود روزگاری بود، مردی برای تفریح به جنگل رفته بود. وقتی وسط جنگل رسید خرس سفید پشمالویی را دید؛ از او خوشش آمد ولی چون از او می‌ترسید سریع خود را بالای درختی پنهان کرد اما خرس که او را دیده بود نزدیک درخت آمد و گفت: ای آدمیزاد برای چه به جنگل آمده‌ای؟ چرا بالای درخت پنهان شده‌ای مگر تو میمون هستی. مرد وقتی دید خرس مانند آدمیان حرف می‌زند از تعجب دهانش باز مانده بود و لرزش بدنش کمتر شده بود. رو به خرس گفت: مگر تو می‌توانی مانند ما انسان‌ها حرف بزنی. خرس گفت: بله من هم حرف آدمیان را می‌فهمم و هم می‌توانم با آنها صحبت کنم. اگر می‌خواهی از این گرفتاری نجات پیدا کنی باید با من ازدواج کنی. آن مرد تعجب کرد وگفت چطور من می‌توانم با یک خرس ازدواج کنم؛ خرس گفت: کاری ندارد چون من لباسی دارم که اگر بپوشم کسی نمی‌داند که من خرس هستم.

آن مرد قول داد که با آن خرس ازدواج کند و با ترس از درخت پایین آمد و با هم به طرف کلبه خرس راه افتادند. خرس که تا به حال با چهار دست و پا راه می‌رفت مثل یک انسان روی پاها راه می‌رفت و دستهایش را مانند انسانها از زمین بلند کرده بود.ولی به خاطر سنگینی بدنش آهسته راه می‌رفت. در بین راه به شیری برخورد کردند که می‌خواست آن آدمیزاد را بخورد، خرس صدایی کرد و شیر راه خود را پیش گرفت و دور شد. در ادامه راه باز به ببری برخورد کردند که حمله کرد آدمیزاد را بخورد که خرس با برخوردی که با او کرد با تعجب به آدمیزاد نگاهی کرد و دور شد. به کلبه نزدیک  شدند، خرس رو به مرد کرد و گفت تا به حال که ازدواج نکرده‌ای مرد گفت: نه خرس گفت: برای مراسم ازدواج چه برنامه‌ای داری؟ مرد که بسیار شوکه شده بود و هنوز باور نمی‌کرد که با یک خرس همراه شده باشد گفت : برنامه شما چیست؟ با هم قرار گذاشتند که مراسم ازدواج در یکی از هتل‌های بسیار بزرگ ومجلل برگزار شود. به کلبه خرس که شبیه یک کلبه جنگلی بود و از چوب درخت نارگیل و برگ درخت موز ساخته شده بود رسیدند. خرس داخل کلبه شده و از مرد هم خواست که داخل شود ولی مرد ترسید که خرس به او در کلبه حمله کند وارد نشد و بیرون ماند. خرس پس از چند دقیقه با لباس بسیار زیبا و زنانه از کلبه خارج شد. حالا کسی به جز آن مرد نمی‌دانست که این زن یک خرس  است. با هم به راه افتادند تا به شهر رسیدند و با هم به طرف هتل ۱۹ رفتند و برای ۹۱۹ نفر سفارش غذا دادند.

خرس تعداد ۴۱۹ نفر از نزدیکانش را برای مراسم جشن عروسی دعوت کرد. در شب عروسی خرس‌ها لباس‌های زیبایی به تن کرده و در مراسم شرکت کردند. این مراسم ۱۹ شبانه روز به طول انجامید. خرس‌ها برای اینکه ناخن‌های بلندشان پیدا نباشد دستکش‌های سفیدی که روی آنها گلدوزی بسیار زیبایی شده بود و چشم‌ها را محسور می‌کرد پوشیده بودند. ۱۹ نفر از خرس‌ها و ۱۹ نفر از اطرافیان داماد به رقص و پایکوبی مشغول شدند. مقدار مهریه‌ای که در این مراسم مورد توافق طرفین قرار گرفت خواندن کتاب «نایب» فارسی هر ۱۹ روز یک مرتبه و همجنین ۱۹ به توان ۲ جفتک و ۱۹×۱۹ مرتبه عرعر کردن در میدان شهر قرار داده شد. هنگامی که گروه اول خسته می‌شدند گروه ۱۹ نفره دوم مشغول رقص و پایکوبی می‌شدند. این مراسم عجیب ۱۹ شبانه روز طول کشید نوازندگان و سازندگان این مجلس ۱۹ نفر بودند که ریش‌هایی مانند بز داشتند و ۱۹ نفر دیگر هم دارای شاخ و سُم بودند. در این مراسم از طرف خانواده خرس‌ها هدایایی به این زوج جوان اهدا شد که پدر عروس به مناسبت ۱۹ سالگی عروس ۱۹ عدد سُم خر به داماد اهدا کرد؛ مادر عروس ۱۹ گونی پشکل شتر و برادر عروس ۱۹ شاخ بز، خواهر عروس ۱۹ پوست موش که برای تزئین آشپزخانه بکار می‌رفت هدیه کردند. دائی عروس نیز به خواهرزاده خود ۱۹ پوست خر که در رنگ‌های مختلف تهیه شده بود اهدا کرد، خاله عروس نیز ۱۹ مَن موی خرس پاندا و ۱۹ من موی قاطر سیاه هدیه دادند. نزدیکان و بستگان داماد  در کمال تعجب به سر می‌بردند که ناگهان عموی عروس بلند شد و گفت ما خواستیم رسم‌های قدیمی را از بین ببریم. حضار محترم می‌دانند که ما دارای اعتقاداتی هستیم که برای جهانیان است و اعتقادات قبلی را کنار گذاشته‌ایم، چون هدایای قبلی‌ها تکراری شده بود با این کار رسم جدیدی آوردیم و بزودی‌خواهید دید که سایرین هم از ما تقلید خواهند کرد.

خانواده داماد که نخواستند از خانواده عروس عقب بمانند هرکسی به فراخور خود هدایایی تقدیم کرد. پدر داماد ۱۹ گونی جو پاک کرده، مادر داماد ۱۹ سطل جوخوری، عموی داماد ۱۹ نعل آب طلا داده شده و خاله داماد ۱۹ سطل چینی جوخوریاهدا کردند، عمه داماد لباس عجیبی که یکی از آستینها و یک پاچه شلوار نداشت و یک تکه پارچه مانند دم پشتش آویزان بود و ظاهرًا هفته قبل از ماهواره الگوبرداری کرده بود پوشیده بود. ایشان۱۹ جل خرهندی به جای لباس اهدا کرد. هر دو خانواده بسیار خوشحال بودند که از طرف مقابل کم نیاوردند

 و روی یکدیگر را کم کردند.

مراسم عروسی پس از ۱۹ روز پایکوبی شبانه روزی نهایتاً به پایان رسید و عروس و داماد زندگی خوشی را شروع کردند. در یکی از روزها که داماد و عروس به جنگل رفته بودند داماد سؤال کرد که چگونه یک خرس می‌تواند مانند آدمیزاد زندگی کند؟ در اینجا خرس پرده از روی راز خود برداشت و گفت: خداوند ما را اول انسان خلق کرده بود تا آنکه بزرگان ما به خاطر کم فکری، بی توجهی و پیروی از افرادی که صفات حیوانی بارزی داشتند تبعیت کردندوزندگی آن‌ها را سرلوحه زندگی خود قرار دادند حتی در این راه خیلی ازانسانها را می‌کشند وگروهی را که از شعور بهره‌ای نبرده‌اند راباخود همراه می‌کنند. کم‌کم سایر افرادرا ازجامعه انسان‌ها جدا می‌کنند و به جنگل‌های دوردست مهاجرت می‌کنند. در آن جنگلها از آنها استقبال می‌کنند و حتی لقب «سِر»را به بزرگ ما می‌دهند و به گروه حیوانات می‌پیوندند. به خاطر اینکه مدتها با حیوانات به سر می‌بردند به شکل حیوانات تغییر شکل می‌دهند از جمله آن تغییر شکل‌ها همین شکل خرس است. پس از مقداری گردش و تفریح به منزل بازگشتند.

    ۱۹ روز پس از ازدواج خداوند به آنها فرزندی عطا کرد که دارای یال وکوپال و عجیب و غریب بود. بیشتر شبیه یک بچه خوک بود. پدر که بسیار تعجب کرده بود که چرا فرزندشان شبیه خوک است، عروس‌خانم(خرس) گفت یکی از عموهای من شبیه خوک بوده و این فرزند هم به او رفته است. فرزندشان طی ۱۹ روز اندازه یک جوان ۱۹ ساله شده بود. پس از ۱۹ روز خداوند فرزند دختری به آنها عطا کرد که شبیه میمون بود که زن رو به شوهر کرد و گفت این فرزند به خانواده شما رفته چون روزی که تو را در جنگل دیدم خوب از درخت بالا می‌رفتی. مرد هم در جواب گفت: بله در میان مامردی بود به نام «نیوراد» که معتقد بود انسان از نسل میمون است به همین خاطر چون ما از نژاد او هستیم به اجدادش برده و برای ما یک افتخار است. این دختر هم در مدت ۱۹ روز مانند یک دختر ۱۹ ساله رشد کرد و راحت از درختان بالا می‌رفت به همین خاطر از پدر و مادرش می‌خواست که مرتب به جنگل بروند که بتواند راحت بازی کند و از این درخت به آن درخت پریدن را بسیار دوست داشت.

    چیزی نگذشته بود که ۱۹ روز بعد خداوند فرزند دیگری شبیه الاغ به آنها عطا کرد. چون این بچه به هیچکدام آنها نرفته بود هرکدام فرزند را به دیگری نسبت می‌داند. اختلاف و ناراحتی تازه عروس و داماد شروع شد. عروس که دید کاری از پیش نمی‌برد به دادگاه مراجعه کرد و اولین کاری که کرد مهریه را به اجرا گذاشت تا شاید بتواند شوهرش را رام کند. قاضی که از نوع و مقدار مهریه تعجب کرده بود تعدادی از نزدیکان عروس و تعدادی از نزدیکان داماد را خواست تا به این اختلاف پایان دهند. زن هنگامی که فهمید نمی‌تواند مهریه را دریافت کند نظر بزرگان راپذیرفت که اگر شوهرش ۱۹ روز در یک طویله زندگی کند و بپذیرد که این کره خر از نژاد خودشان است با او زندگی کند. مرد هم پذیرفت، زن هم که از این مصالحه خوشحال بود تصمیم گرفت به این طریق بتواند به جمعیتشان بیفزاید و خود و خانواده خود را در سازمان حمایت از حیوانات که در «اکع» واقع شده است قرار دهد. فرزندشان که شبیه کره الاغ بود در کوچه و خیابان جفتک می‌انداخت، عرعرمی‌کرد وبه شادمانی می‌پرداخت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به کدامین گناه؟

نویسنده سعید همایون در مهر ۲۱م, ۱۳۸۸

بسم الله الرحمن الرحیم

به کدامین گناه؟

چشمان امُّ جمیله هنوزگرم نشده بود که صدای دق الباب خانه‌اش را شنید، پشت درب رفته، کلون درب را باز کرد، در اوج نا باوری شوهرش ابوزید را که از نه سال قبل به مسافرت رفته بود، و مدت زیادی بود که از او خبری نداشت را مشاهده کرد.

در چهره ابو زید خستگی راه کاملا نمایان بود. وارد منزل شد پس از احوال پرسی مختصری صدای خر و پف او بلند شد، ام جمیله هم پس از مختصری استراحت از خواب برخواسته ، برای تهیه صبحانه خود را مهیا نمود.

ابوزید که از خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بود ساعاتی بعد بیدار شد آب مختصری که در یک ظرف سفالی بود به صورت زده و کنار سفره‌ای که ام‌جمیله گسترده بود نشت. در همین هنگام متوجه شد که یک کودک هم در اتاق به خواب رفته است. از همسرش سؤال کرد که کودک چه کسی است؟ ام‌جمیله پس از آن که صدایش را صاف کرد با ترسی که نزدیک بود قالب تهی کند گفت: دخترمان جمیله است.

در این هنگام بود که ناگهان چهره ابوزیددر هم رفته و از غذا خوردن دست کشید. در حالی که چهره اوبر افروخته وسیاه شده بود با عصبانیت تمام گفت :ما که دخترنداشتیم. بیچاره ام‌جمیله که چهره‌اش مثل کاه زرد شده بود و بدنش کاملا می‌لرزید گفت:این دختر چندی بعد ازمسافرت شما متولد شد و به خاطر زیبایی که داشت او را جمیله نام گذاری کردم.

ابوزید دیگر به صحبت‌های خود ادامه نداد و صحبت‌های این زن وشوهردر همین جا به پایان رسید.  

چند روزی بود که ابوزید ناراحت وبه خود می‌پیچید ومرتب بهانه‌های واهی و پوچ می‌گرفت. تا آن که شبی به همسرش، ام‌جمیله گفت: تصمیم دارم فردا با دخترم به بیرون مکه بروم.

صبح که شد ام‌جمیله مقداری غذا برایشان تهیه کرد، ابوزید به انبار خانه رفت و یک بیل که مقداری هم زنگ زده بود را با خود برداشت، و دست دخترش جمیله را گرفت و از منزل خارج شدند. ام‌جمیله هم مقداری آن‌ها را بدرقه کرد و به منزل برگشت.

 کوچه‌های مکه را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتند، هوا بسیار گرم بودآن قدر زمین بسیارتفتیده بود که بعضی از مواقع ابو زید که با پای برهنه راه می‌رفت سریع‌تر پاهایش را از روی زمین بر می‌داشت.

جمیله هم که نه سال بیشتر نداشت دستان کوچکش در دستان پدرش قرار داشت. پدرش خیلی تند راه می‌رفت، راه رفتن دخترک مانند دویدن بود، چون گام‌هایی که پدرش بر می‌داشت سه گام دختر محسوب می‌شد، به همین خاطر در بعضی از جاها پاهای نازکش روی خاک‌های گرم و سوزان کوچه کشیده می‌شد.و گاهی هم پاهایش خراش‌هایی بر می‌داشت.

ابوزید هم که تلاش می‌کرد هر چه زود‌تر کوچه‌های شهر مکه را طی کند، تا افراد کم‌تری متوجه  عبور آن‌ها شوند. زیرا اعراب آن زمان داشتن دختر را ننگ می‌دانستند و به زیادی پسرانشان افتخار می‌کردند.

 ساعتی بیش طول نکشید که بیابان‌های شنی مکه از دور نمایان شد، با آن که هنوز چیزی از روز نگذشته بود حرارت گرما طوری بود که از دور سراب به چشم می‌خورد.

 مقداری دیگر که راه پیمودند ابوزید سفره غذا را روی زمین گذاشت و با بیل خود شروع به کندن زمین کرد. خیلی با عجله بیل می‌زد و ماسه‌ها را بیرون می‌ریخت. عرق مرتب از چهره ابوزید بر روی ماسه‌ها می‌چکید.

 گرما بسیار طاقت فرسا بود،پاهای جمیله به خاطر زخم‌هایی که برداشته بود،خاک‌های شور زخمها را بیشتر می‌سوزاند، اما جمیله همین که خود را کنار پدراحساس می‌کرد سوزش پاهایش را فراموش می کرد، جلوتر می‌آمد و عرق صورت پدرش را با گوشه لباس گل گلی خود پاک می‌کرد،تا عرق وارد چشمان پدرش نشود و آن‌ها را نسوزاند.

ابوزید چنان با عجله گودال را حفر می‌کرد که خاک و شن زیادی بر سر وصورتش می‌نشست.جمیله هم که دستانش را سایه کرده بود تا آفتاب کمتر صورت زیبایش رابسوزاند ،نزدیک می‌آمد با دستان کوچک و ظریف و نحیفش خاک‌ها را از چهره پدر پاک می‌کرد. گودال به حدی که ابوزید انتظار آن را داشت عمیق شده بود، از گودال بیرون آمد، لباس‌هایش را تکان دادو نفس عمیقی کشید، و دخترش را مانند پر کاهی از زمین بلند کرد، محکم به ته گودال انداخت.

دخترک که بدنش کاملا کوفته شده بود، خاک اطراف گودال هم شروع به ریزش کرده بود، تلاش می‌کرد از جای خود بلند شود،دستانش کوچکش را به طرف پدرش دراز کرد، شاید او را از آن دخمه نجات دهد، هرچه ضجه و ناله کرد جوابی نشنید، دید که پدرش وارد گودال می‌شود، با خود فکر کرد که برای نجاتش می‌آید، ولی پاهای بزرگش را روی سینه دخترک قرار داد تا کمتر تکان بخورد، شروع کرد با دستانش خاک‌ها و شن‌های اطراف گودال را به داخل می‌کشید، ماسه‌های نمکی مرتب در حلق و چشمان درشت و زیبای دخترک می‌ریخت، و سوزش وخفگی عجیبی او را احاطه کرده بود دیگر نمی‌توانست نفس بکشد، به همین خاطر او بیشتر دست و پا می‌زد،ناگهان ابوزید فشار بیشتری را روی سینه و بدن دختر وارد کرد که با این فشاراستخوان ودنده‌های نازک جمیله در هم شکست، ومقداری خون همراه با خاک از گلویش بیرون زد.سنگینی ماسه‌ها دخترک را از پاانداخت، دیگر نمی‌توانست تکان بخورد، دیگر دست و پا نمی‌زد ولی قلبش هنوز از تپش نیفتاده بود.

ابوزید دیگر بار گودال را پراز خاک کرد، کارش که تمام شد نگاهی به گور انداخت، نفس راحتی کشید، بیل و سفره غذا را بر داشت، راهی منزل شد. دیگر تند راه نمی‌رفت، زیرا کارش به اتمام رسیده بود.

 به منزل که رسید درب را کوبید، ام جمیله همینکه درب را باز کرد و ابوزید را تنها دید لرزه بر اندامش افتاد، و بیهوش نقش بر زمین شد، وقتی که بهوش آمد زنان همسایه را بالای سر خود دید که آب بر سر و رویش می‌زدند، کم کم متوجه شد که دخترش برای هیچ وقت باز نخواهد گشت.زیرا قبلا هم دخترانی خرد سال داشت که زنده به گور شده بودند.

 جمیله پنجمین دخترش بود، که زنده به گور شده بود.در مقابل ابوزید خوشحال از این که توانسته بود لکه ننگی را از دامن خانواده‌اش پاک کند، برای  شستن دستانش به طرف آب حرکت کرد.

 جهل و تعصب سبب شده بودکه هر روزشهر مکه شاهد چنین جنایت‌های وحشتناکی باشد.روزی نبود که مادری در فراق  کودک خرد سال دخترش اشک نریزد. چون عرب‌ها همین که اطلاع پیدا می‌کردند که صاحب دختری شده‌اند، چهر‌هایشان سیاه و قیر گون شده، و خونشان به جوش می‌آمد، که چگونه دختر را از مادرش جدا کرده و زنده به گور کنند. زنده به گور کردن دختران برای عرب‌ها یک ارزش و افتخار محسوب می‌شد. و داشتن دختر ضد ارزش و خلاف عرف بود.  هرکس هم تلاش می‌کردکه ضد ارزشی در خانواده‌اش صورت نگیرد.

تا آن که شهر مکه را نوری فرا گرفت و محمد امین که نوه عبد‌المطلب بود به پیامبری مبعوث شد.او بسیار تلاش کرد تا این رسم غلط را از میان ببرد، ولی مردم جاهل توجه نمی‌کردند او با خود کتابی به نام قرآن آورده بود که در آن از کار زشت و آدم کشی و زنده به گور کردن دختران بسیارمذمت شده بود.در آن کتاب نوشته شده بود که این که این دختران به کدامین گناه کشته می‌شوند.ولی باز هم اهمیت نمی‌دادند.

خداوند هم به پیامبر فرزندان پسری عطا کرده بود که یکی پس از دیگری در کودکی از دنیا رفته بودند. این سبب شد که تعدادی ازدشمنان پیامبر خوشحال شوند که چون پیامبر پسری ندارد وقتی از دنیا برودجانشینی هم نخواهد داشت،آیین او هم از میان خواهد رفت، و عربها به حالت قبل باز خواهند گشت. زیرا تنها داشتن پسر را ارزش می‌دانستند و می‌گفتند که پسر است که می‌تواند نام پدرش را زنده نگه دارد، مرتب به پیامبر زخم زبان می‌زدند و آن رادمرد را می‌آزردند.

 تا آن که روزی خداوند به وسیله جبرئیل پیام داد که ای محمد تا چهل روز از خدیجه دوری کن. پیامبرنیز مدتی شبها به عبادت، و روز‌ها را روزه بود، روزی عمار را نزد خدیجه که بسیار غمگین بود فرستاد که به او بگوید ناراحت نباشدتا فرمان خداوند بپایان برسد. فرموده بود که نگران من مباش که در خانه زن عمویم فاطمه، مادر حضرت علی هستم، تا آن که چهل روزسپری گشت. میکائیل فرشته‌ای دیگر برای افطار او غذای مخصوصی آورد. پیامبر از آن غذا میل کرد و به منزل خودش نزد بانوی مهربانش خدیجه رفت. چیزی نگذشت که خدیجه بشارت فرزندی رابه رسو ل‌الله داد.

 روزها یکی پس از دیگری سپری، شد تا آن که خدیجه که او را ام‌المؤمنین نیز می‌گفتند احساس کرد هنگام تولد فرزندش می‌باشد، اززنان قریش کمک خواست. ولی آن‌ها سر باز زدند و با حرف‌های کینه توزانه خود برایش پیام دادند،که ما تو را از ازدواج با محمد بر حذر داشتیم و چون سخن ما را گوش ندادی و با یتیم ابو طالب ازدواج کردی، ما تو را یاری نخواهیم کرد.

ولی خدیجه کبری برای خشنودی خداوند با محمد ازدواج کرده بود.او که انتظار چنین سخنانی را نداشت محزون و غمگین شد.

در همین حال بود که ناگاه دید چهار زن گندمگون،بلند بالا نزد او حاضر شدند یکی از ایشان گفت که ای خدیجه ما رسولان پروردگار تو هستیم و برای کمک به تو اینجا حاضر شده‌ایم، من ساره همسر حضرت ابراهیم،ایشان آسیه دختر مزاحم که رفیق تو در بهشت است، دیگری مریم دختر عمران مادر حضرت عیسی و دیگری نیز کلثوم خواهر حضرت موسی است.

خدیجه دلش آرام گرفت و به آنها خوش آمد گفت. آن‌ها کمک کردند تا گل یاس خوش بوی پیامبر متولد شد او را در پارچه‌ای بسیار سفید پیچیدند و نزد پدرش محمد امین آوردند.او را در آغوش گرفته می‌بویید و می‌بوسید.

 فرشته‌ای فرود آمد ضمن خیر مقدم کودک پیام آورد که خداوند نام اورا از نام خودش فاطر گرفته واو را فاطمه نامیده است.پیامبر بزرگوار هم او را فاطمه نام نهاد.

مردم عرب در حیرت و نا باوری مشاهده می‌کردند که پیامبر به دخترش بسیار احترام می‌کند و این برایشان بسیار سنگین بود ولی برای پیامبرافتخاری بزرگ محسوب می‌شد.

در همین روزها بود که فرشته‌ای فرود آمد و گفت خداوند می‌فرماید ما به تو کوثر عطا کردیم، خدای خود را به بزرگی ستایش کن همانا که دشمنان تو ابترند و کسی را برای جانشینی خود ندارند، و نژادشان نابودخواهد شد، ونامی از آن ها باقی نخواهد ماند.

البته پیامبر بعد از خدیجه همسران دیگری هم داشت که خداوند به آن‌ها هیچ فرزندی نداد و تنها این بانوی فداکار بود که خداوند چنین دردانه‌ای را به او هدیه کرده بود.

به مرور این دختر زیبا بزرگ شد، و هرروز بیش از روز دیگرمورد احترام رسول الله قرار می‌گرفت، پیامبر چنان به او عشق می‌ورزید که او را«ام ابیها» یعنی مادر پدرش صدا می‌کرد.قدم مبارک و فرخنده این دختر سبب شد که دیگرجمیله‌ها ودخترانی مانند او زنده به گور نشود و کسانی که می‌خواهند راه سعادت و خوشبختی را بپیمایند از نسل با برکتش جدا نشوند.والسلام

۱۳ جمادی الاول مصادف با سالروز شهادت حضرت فاطمه الزهراءسلام الله علیها۱۴۲۷٫

                           

 

 

 

 

 

 

۶


کپی رایت پایگاه الاعتصام. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ