تفسیر سوره حمد

نویسنده سعید همایون در بهمن ۴م, ۱۳۸۹

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسیر سوره حمد…

درنیمه دوم سال ۱۳۵۸ خورشیدی بود که حضرت امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) تفسیری را شروع کردند که از سیمای جمهوری اسلامی درآن زمان پخش شد و تنها جلسه درسی بود که ادامه نیافت و دیگر بار هم پخش نشد و کسانی که شیفته معارف الهی و عرفانی اسلام بودند از آن محروم گردیدند. اما سبب تعطیلی و به محاق رفتن زود هنگام این مبحث عرفانی و تفسیری چه بود؟ کاملا مشخص نیست. ولی با حدس و گمانهایی می‌توان مشرب فکری و عرفانی ایشان و خصوصًاپیش بینی‌هایی که توسط خود ایشان انجام گرفته صلاح در عدم ادامه درس و تعطیلی آن را داده است.

شاید بتوان یکی از دلایل تعطیلی این تفسیر را در سالهای قبل جستجو کرد چون در جوامع بشری همیشه سه نوع تفکر و اندیشه وجود داشته که در مسیر حرکت جامعه مؤثر بوده است. اول: افکار و اندیشه‌های جامد، خشک، ظاهر بین و دگم می‌باشد. دوم: افکار و اندیشه‌های  بی قید و بند و رها از

هرحرمتی.

 سوم: افکاری که فراتر از آن دو اندیشه بوده، یعنی از نظر زمان یک گام جلوتر و از نظر مکان یک پله بالاتر قرار داشته است، که به دگراندیشان معروفند. اگر بخواهیم نمونه و مثالی برای این مطلب درسلک روحانیت ارائه کنیم انشعابی است که در این قشر جامعه در زمان آن مرحوم به تحقق پیوست. گروهی به روحانیون و گروهی دیگر به روحانیت معروف گردیدند و خود ایشان فراتر از آن دو اندیشه قرار داشتند به همین دلیل هیچ کدام از آن دو گروه نمی توانند ادعا کنند که مرحوم امام هم فکر ما بود.

در سالهای قبل از تبعید به خاطر روش سلوکی و عرفانی کار به جایی کشید که عده‌ای استفاده از ظروف فرزندان ایشان را طاهر ندانسته و تطهیر آن را طلب می‌کردند. برای درک بهتر و بیشتر مطلب باید به عقب‌تر برگشته و بدون تعصب به پشت سر نگاهی می‌اندازیم. می‌بینیم در جامعه بشری خصوصاً اسلام افرادی آمده و رفته‌اندکه مادحان فروانی داشته که آنها را اوحدالموحدین عصر خویش توصیف کرده‌اند و یا قادحانی داشته‌اند که آنها را به کفر‌، الحاد، زندقه و بی دینی متهم نموده‌اند. افرادی مانند حسین بن منصور حلاج، ابن عربی، ملاصدرا و بعضی از عرفا را می‌توان از این دسته برشمرد و حتی کسانی که از این نوع افکار حمایت می‌کرده و یا به بیان آنان تمسک می‌جویند نیز از این طیف به شمار می‌روند.

وقتی بعضی از افراد از اصطلاحات و زبان یک علم و یا علوم آگاهی نداشته باشند زود فریب می‌خورند خصوصاً کسانی که جمود فکری داشته و قشری می‌اندیشند و فقط کلام خود را حجت می‌دانند. البته مبلغان جمود فکری حربه‌های تکفیری دردست دارند که به راحتی از آنها بهره جسته و به فریب و اغوای دیگران پرداخته و بر فرق طرف مقابل می‌کوبند. در این راستا هرکس در بحث‌های سیر و سلوکی گام نهاده و یا مراوده‌ای با عرفا داشت خیلی راحت چوب تکفیر تصوف بر فرقش فرود آمده و رانده می‌شود. در اینجا بد نیست که به داستانی اشاره کنم‌؛ در روستایی ملایی زندگی می‌کرد و مردم را در یک وضعیت فکری خاصی قرار داده بود تا روزی شخصی وارد روستا شد که طوری دیگر می‌اندیشید به خاطر اطلاعات دقیق‌تری که داشت تصمیم گرفت به اهل روستا آگاهی و روشنی عطا کند. ملای ده که وضعیت خود را در خطر دید به فکر چاره افتاد و او را به مبارزه طلبید ودر میان جمع از او خواست که لغت مار را بنویسد بعد از او نیز خودش شکل یک مار را رسم کرد و از مردم تقاضا کرد داوری کنند، مردم هم شکل مار و فعل ملا را تأیید کردند و دگراندیش را از خود راندند. یکی از افراد که به چنین بلایی گرفتار آمد مرحوم ملاصدرای شیرازی است.هنگامی که کلام او را درک نکردند سالها در روستایی دور افتاده در قم به زندگی ادامه داد تا از تکفیر بیشتر در امان باشد. مسئله مهم دیگری که باید متذکر شوم تحریف سخنان این بزرگان در زمان حیات و مماتشان است.که از آن می‌توان به مرتد کردن افراد بهتر تمسک جست و کار را با تکفیر فیصله داده تلقی کرد، تا چوبه‌های دار را راحت‌تر برافراشته گردد وحتی می‌توان رجم پیرو مرشد و مراد را به دست مریدان به عنوان وظیفه شرعی و رسیدن به بهشت موعود مهیا کرد.

شخصیت مرحوم امام به خاطر شجاعت و صریح اللهجه بودن سبب شده بود که در زمان حیاتشان کسی نتواند به تحریف سخنان ایشان بپردازد. حتی مواردی هم که پیش آمد و در فرصت‌هایی بزرگانی از حوزه تصمیم داشتند تعبیرات دیگری از سخنان ایشان به مردم ارائه دهند با سریع‌ترین واکنش وعکس العمل ایشان روبرو شده،اعلام فرمودند که سخن من همان است که بیان کرده‌ام و تفسیر و تعبیر دیگری ندارد. به همین خاطر دیگر کسی نتوانست بعد از آن موضع گیری کلمات ایشان را تحت تحریف‌های خاصی قرار دهد‌. اما سخنان سایر بزرگان در زمان خودشان و به مرور زمان تحت تحریف‌هایی قرار گرفت.

پس چرا تفسیر عرفانی ایشان ۵ جلسه بیشتر طول نکشید و تعطیل گردیده و سخنی هم از آن به میان نیامد. اما ایشان در همان مقدمه قبل از ورود به بحث اصلی مطالب مهمی ایراد فرمودند و شایدهم احتمال می‌دادند ممکن است کسانی که به این زبان خاص آگاهی ندارند چوب تکفیر را بلند کنند فرمودند که تفسیر و تأویل مخصوص معصومین علیهم السلام است و مطالبی هم که بعضی از فلاسفه، حکما ، عرفا و متکلمین بیان داشته و نظراتی را ارائه کرده اند. هر کس در فن و حرفه خود پرده‌ای را بیان کرد ه‌اند. در همان ابتدا فرمودند: {تفسیر قرآن یک مسئله‌ای نیست که امثال ما بتوانند از عهده آن برآیند بلکه علمای طراز اول هم که در طول تاریخ اسلام که از عامه و خاصه در این باب کتابهای زیادی نوشته‌اند، و البته مساعی آنها مشکور است، لیکن هر کدام روی آن تخصص و فنی که داشته‌اند، یک پرده‌ای از پرده‌های قران را تفسیر کرده‌اند، آن هم معلوم نیست به طور کامل (باشد)} بعد از نام آوری چند تن از مفسرین فرمودند:{آنهایی که طریقه شان طریقه معارف بوده است تفسیر‌هایی نوشته‌اند ، بعضیشان هم در آن فنی که داشته‌اند خوب نوشتند، لیکن قرآن عبارت از آنچه نوشته‌اند نیست (بلکه) آنها بعضی از اوراق و پرده‌های قرآن است}. ودر جمله دیگر مجددًا تأکید می‌کند که تفسیر و تأویل مخصوص معصومین است.{قرآن کتابی نیست که ما یا کسی دیگر بتواند تفسیری جامع از علوم قرآن به آن طوری که (سزاوار) است بنویسد.علوم قرآن علوم دیگری است (یعنی) ماورای آنچه که ما می‌فهمیم. ما یک صورت و پرده‌ایی از پرده‌های کتاب خدا را می‌فهمیم و باقی آن محتاج به تفسیر «اهل عصمت» است. که معلم به تعلیمات رسول الله بوده اند} وباز برای تأکید و بستن دهان کسانی که بخواهند سوء استفاده کنند باز تکرار می‌فرمایند که {باز هم تکرار می‌کنم که این تفسیر، تفسیر جزمی نیست که (بگوییم) مقصود (قرآن) این است تا تفسیر به رای بشود (بلکه) آنچه را به نظر خودمان می‌فهمیم‌، به طور احتمال به قرآن نسبت می‌دهیم}. ایشان معتقد بودند که عرفا، فلاسفه و متکلمین و سایرین چیزهایی را بیان می‌کنند که به زبان خاص خودشان است و همه هم یک چیز را می‌گویند برای درک بهتر و فهم آن باید به زبان و اصطلاحات آنها آشنایی و تسلط داشت. ایشان می‌فرماید :{قبل از اینکه دنباله مطلب را عرض کنم یک مطلبی را باید عرض کنم که شاید هم مفید باشد و هم لازم، و آن این است که گاهی وقتها اختلافاتی که میان اهل نظر و اهل علم حاصل می‌شود، برای این است که زبانهای هم را درست نمی‌دانند. هر طایفه‌ای زبان خاصی دارد. نمی‌دانم این مثل را شنیده‌اید؟ که سه نفر بودند، یکی فارس بود، یکی ترک بود، یکی عرب. اینها راجع به طعامشان بحث می‌کردند که چه بخورند. یکی شان (فارس) گفت انگور می‌خوریم، عرب گفت عنب بخوریم، ترک گفت اینها را نمی‌خواهیم اوزوم می‌خوریم، اینها برای اینکه زبان هم را نمی‌دانستند اختلاف کردند. بعد می‌گویند یکی رفت انگور آورد همه دیدند که (آن هر سه) یک چیز است}.

از این داستان استفاده می‌شود که گاهی اوقات درگیری‌ها، اختلاف‌ها، خونریزی‌ها و عدم اعتمادات همه به همین سبب و زبان خاص است. ایشان با اینکه از اساتید مجرب و صاحب نظر در فلسفه بودند استدلال و براهین را پای چوبین می‌دانستند و پای چوبین را وسیله می‌دانند نه هدف، زیرا نمی‌توان آن را پای حقیقی حساب کرد. می‌فرمایند { برهان اینقدر نمی‌تواند هنر داشته باشد، برهان خوب است نمی‌گویم خوب نیست، برهان باید باشد، اما برهان وسیله است، برهان وسیله‌ای است که شما بر حسب عقلتان یک مسئله را ادراک کنید و با مجاهده به آن ایمان بیاورید، فلسفه خودش مطلوب نیست، وسیله است برای اینکه شما مسائل را، معارف را با برهان به عقلتان برساید. هنرش همین قدر است، برهان هنرش همین قدر است «پای استدلالیان چوبین

بود» مقصود همین است که (برهان) پای چوبی است}.

متأسفانه برخی علما عامدا به تکفیر و تفسیق اهل معرفت می‌پردازند و

مردم ساده دل را از نزدیک شدن به آنان برحذر می‌دارند. تردیدی نیست که در هر گروه و طایفه‌ای افرادی صالح و ناصالح وجود دارند ولی باید حساب طالحان را از صالحان جدا کرد و حرمت افراد مؤمن و متدین را نگاه داشت و نباید اختلاف سلیقه و مشرب اشخاص وارسته را به حساب گمراهی آنان گذارد.سلمان فارسی و ابوذر غفاری با آنکه از اصحاب خاص رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین علی (ع) بودند ولی به لحاظ معرفتی در میان آنان فاصله وجود داشت. سلمان فارسی که در منزلت بالاتری بود کاملاً ابوذر غفاری را می‌شناخت و با حالات او آشنا بود ولی ابوذر غفاری که در مرتبه پایین‌تری از سلمان فارسی قرار داشت‌، برخی از حالات او را در نمی ‌یافت و نگرانی خود را درباره او با رسول خدا در میان می‌گذاشت و حدیث شریفی که در این رابطه وجود دارد فاصله معرفتی این دو صحابی بزرگوار را از یکدیگر کاملاً مشخص می‌سازد.

مرحوم آیت الله سید محسن حکیم (قدس سرّه) مرجع عالی‌قدر شیعی  در توضیحاتی که در عروه الوثقی دارند می‌فرمایند { آنها که اهل معرفت هستند ادعای درک و شهود می‌کنند، داخلشان اشخاصی هستند که ما (آنها را) می‌شناسیم.بزرگوارند و نمی‌توانیم که بگوییم آنها در اشتباهند شاید ما درک نمی‌کنیم }. ولی مرحوم امام برای وحدت جامعه اهمیتی خاص قائل بودند که مرتب هم سفارش به وحدت می‌کردند، احساس کردند ممکن است دو گروه در این راه قدم بردارند و به سوء استفاده‌هایی دست یابند. کسانی که با بیان برخی از مطالب سفسطه کنند و مردم را به راهی که خود می‌خواهند بگشانند و گروهی دیگر هم هرچه را به اسم عرفان و معارف  الهی به خورد مردم دهند و نتوان به آن نتیجه مطلوب رسید. او مصلحت جامعه و اسلام را در نظر گرفت و راه را برای سوء استفاده هر دو گروه بست.

 

شمشیر جهل ابن ملجم جاهل

نویسنده سعید همایون در شهریور ۳۰م, ۱۳۸۹

شمشیر جهل ابن ملجم جاهل، فرق عدالت را شکافت

او در سن پنجاه و هشت سالگی که پس از کشته شدن خلیفه سوم مردم مانند یال کفتار دورش را گرفتند و با او به خلافت بیعت کردند با آنکه به اندازه دانه جو ای همانطور که خودش فرمود به خلافت و هیچ یک از مقامات دنیوی توجه و دلبستگی نداشت، از باب انجام وظیفه بکار برخاست. اما روش محکم علی(ع) در اقامه حق و عدالت و عمل کردن به اصل و محتوای قانون با طبع پاره‌ای از مردمی که بیست و پنج سال که از پیغمبر جدا شده بودند و حوادث و تحولات و فتوحات بزرگ و کشور گشائی‌ها در روح آنها افکار و تمایلات دیگری بوجود آورده بود سازگار نیفتاد و در مدت پنج سال گرفتار مبارزه های داخلی یکی پس از دیگری گشت و خودش در میدانهای جنگها که گاهی بصره بود و گاهی صفین و گاهی نهروان در سن شصست سالگی همان دلیری و جانبازی را می کرد که در سن بیست و سه سالگی در میدانهای جنگ بدر و احد داشت . البته با این فرق که باید با عده ای جاهل داخلی بجنگند. تا آنکه در سن شصست و سه سالگی در سحرگاه نوزدهم ماه مبارک رمضان در حالی که با معبودش در حال عبادت بود و هنگامه اقامه نمازی که فرموده اند :« ان قبلت قبل ما سواها و ان ردّت ردًّ ما سواها » در مقابل معشوقش که بسیار شوق لقایش را داشت و از سر شب لحظه شماری می کرد به خون خود غلطید و به آنچه عمری در اشتیاق آن بسر برده بود و حبیبش رسول خدا مژده آنرا داده بود رسید. در حالی که از این وصل بسیار خشنود بود و تبسم بر لب داشت و با کلام بسیار زیبایش که فرمود: « فُزتُ برب الکعبه» روح پاکش که همة پله های نردبان طبیعت را پیموده بود به کنگره عرش الهی پرواز و صعود کرد و به ابدیت پیوست.

او رفت اما وجودش چه در زندگی و چه بعد از مردم سرمشق نیک و نمونه عالی و کاملی شد برای آنهائی که عشق مردانگی در دل و شور و شوق حقیقت در سر دارند، نمونه و سرمشقی شد برای بزرگانی که بخواهند بدانند چگونه می توان از طوفانهای شهوت هوی و هوس و قدرت و کبر و غرور و منصب رخت خود را به سلامت بیرون برد و به سلامت و رستگاری به ساحل نجات رسانید.

کلماتی که از او ماند، دلها را روشن می کند و سیره و رفتار او که در گوشه هائی از تاریخ ثبت شده جانها را توان و قدرت بخشید و آدمیان را به فکر آدمیت و عشق و مردانگی و خلوصی و پاکی می اندازد. تا آنکه شارح نهج البلاغه اش را وادار کرد که اعتراف کند کلام او فوق کلام مخلوق است، او که نیمه اول قرن هفتم هجری زندگی می کرد و خود از علما و برجستگان اهل سنت است در قطعه شعری پر شور گفت:

به من می گویند درباره علی مداحی بگو، اگر من آن حضرت را مدح نکنم می ترسم بگویند دشمن او هستم . اگر وقتی شعری درباره او نگویم، از ضعف نفس نیست و من کسی نیستم که از مذهب حق بازگشت کنم .اگر آب هفت دریائی که آفریده شده است. مرکب شوند، و آسمانها نیز کاغذ گردند و درختانی که خدا آفریده، قلم های نویسندگان شود، و مردم آنها را از بین برده و دوباره به صورت نخست در آیند و تمام جن و انس نویسنده گردند و آنها نیز یکی از پس از دیگری از نوشتن خسته شوند. آنگاه یکایک مناقب آن حضرت را بنگارند . حتی یکی از فضائل و مناقب نوشته شده است. او« بن ابی الحدید» در قصیده « عینیه» که بهترین قصائد اوست و سالها در اطراف ضریح سابق مولای متقیان بخط طلائی در نقره منقوش بود می گوید: من به آن برق که ظلمت شب را شکافت گفتم: ای برق ! اگر از نجف گذشتی به آن تربت پاک بگو: آیا می دانی چه کسی را در تو به ودیعت نهاده اند؟

موسی بن عمران، عیسای مسیح، و پیغمبر اسلام در اینجایند .

این نور خداوند ذوالجلال در توست . تا آنکس که چشم بصیرت دارد به تماشا آید. به خدا قسم اگر علی نبود نه دنیایی بود و نه مردمی در روی زمین گرد می آمدند. حساب ما روز قیامت، به وسیله او به خدا عرضه می شود. پشتیبان و پناهگاه ما در آن روز هول انگیز اوست. من مکتب اعتذال را برگزیده ام ولی بخاطر تو همه شیعیان را دوست دارم، باید اقرار کرد که :

خوش تر آن باشد که وصف دلبران                گفتـه آید در حـدیث دیگـران

مردم جامعه پیرو بزرگانند و بزرگان بر دو دسته اند، یک دسته پیشوایان و ائمه ای هستند که مردم را به بدبختی و آتش عقوبت الهی می کشانند و دسته ای دیگر ائمه و پیشوایانی که مردم را به خیر و حق و رستگاری می رسانند. حقیر گروه اول را رهبران ناری و گروه دوم را رهبران نوری نامیده ام که در گروه اول پیروان سقیفه و جمل اند و در گروه دوم پیروان علی و حق و حقیقت اند. می توان گروه اول را گروه ظلمت و جهل نامید و گروه دوم را گروه نور و هدایت.

ناگفته پیداست که دین اسلام یک مشت مردم جاهل را که با هم دشمن بودند جمع کرد و آنها را متحد ساخت نا فاتح کشورهای بزرگ گشتند و اسلام را از طرف شرق تا اندلس و از طرف مشرق تا چین رسانیدند و اکنون همین جامعه اسلامی با یک میلیارد و اندی با ثروت های خدادادی از هم پراکنده و ناتوان است.

چرا اسلامی که با غربت آغاز شد باز به غربت گرائید. همانطور که رسول اکرم (ص) فرمود:« الاسلام بَدَأ غریبًا سیعود کماکان فطوبی للقرباء.»

اما علت اصلی مبارزه ظلمت و با نور جهل است. در جامعه ای که جهل شایع باشد افکار طبقات آن جامعه خیلی از هم دور می ماند و مردم آن جامعه پایبند عادتهای ضد و نقیض می شوند. به حدی که در امور ساده زندگی مانند غذا خوردن و لباس پوشیدن و نشستن و برخاستن بواسطه اختلاف عادات با هم بجنگند و پشت سر هم بد گویند و یکدیگر را تکفیر کنند. عبدالفتاح عبدالمقصود که خود یکی از علمای اهل سنت است و هشت جلد کتاب در مورد حضرت امیر نوشته است می گوید همینکه پیامبر سر بر زمین گذاشت و گفت : پیغمبر نمرده و او هرگز نمی میرد و اگر کسی بگوید او مردهاست با شمشیر برهنه من روبرو خواهد شد این شمشیر جهل است زیرا خداوند در آیه ۳۰ سوره زمر فرموده که ای پیامبر تو هم می میری ولی جهل به آیات سبب شد که زنده بودن پیامبر را به مردم بپذیرند. تا ابوبکر که در بیرون مدینه بسر می برد وارد مدینه شود و پارچه از روی پیامبر کنار بزند و بگوید او مرده  است مردم باید برای خود رهبری انتخاب کنند که این هم خود جهل دیگر و جاهای دیگر در مورد نص آیات قرآن . در مردم جاهل قوه تفکر و استدلال و تشخیص ضعیف است نمی توانند هر امری را از نیک و بد همانطور که هست بفهمند و علتش را دریابند مردم جاهل نمی توانند اشخاصی را همانطور که هستند بشناسند. چه بسا ممکن است که شخصی را که خیرخواه و دلسوز آنهاست بنظرشان بد جلوه دهند تا حدی که او را نفرین و لعنت کنند همانطور که بنی امیه از جهل مردم استفاده کردند و برای قبولی نمازشان سب و لعن علی (ع) را تا زمان عمر بن عبدالعزیز واجب دانستند و خطبه های جمعه و جماعت را با لعن و نفرین علی شروع و پایان می بردند. و چه بسا ممکن است شخص خائن بدخواه متقلبی را در نظر آنها نیکو و خیرخواه جلوه دهند تا حدی که برایش کرامت بسازند و او را نماینده بر حق امام زمان معرفی کنند. باید دانست که جهل بدتر از فقر است زیرا فقر ناداری تن است و جهل ناداری روح است. جهل سبب می شود که قوه تفکر و استدلال آدمی ناتوان بماند. امام علی (ع) می فرماید: دو گروه پشت مرا شکستند[۱] و وقتی قوه تفکر را از مردم بگیرند و نگذارند که قرآن ناطق، قرآن مکتوب را تفسیر کند و مردم را هدایت به طرف نور حرکت دهد سبب می شود که افرادی مانند ابن ملجم در جامعه رشد می کنند و با جهلی که سراسر وجودشان را فرا گرفته شمشیری تهیه می کنند و جهل قامت جاهل را برافراشته و او را برای مبارزه با نور به حرکت وامی دارد.

البته ناگفته پیداست که مردم در مقام سخن خوب حرف می زنند، خوبی خوبیها و بدی بیها را نیکو شرح می دهند اما در مقام عمل هیچکدام حاضر نیستند یک ذره از نفع موهوم خود برای مصلحت جامعه بگذرند . در حالی که مردانی دیده شدند که متدین و با ایمان بودند و قرآن آنها را در آیه « اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولو الامر منکم» در اولوا الامر نامیده است. آنها در تمام عمر خود ساده ترین جامه را پوشیدند و ساده ترین غذا را خوردند تاریخ گواه بر نان جو علی است و تمام نیروی خود را در راه خدمت به جامعه یعنی راه انداختن کارهای درماندگان، بر آوردن حوائج بیچارگان ایجاد محبت میان افراد، پند و نصیحت به نادانان و هوی پرستان با دستانی رنج برداشتن از همنوعان خود مصرف کردند . علی و لباسش ، علی و غذایش، علی نخلستانهایش، علی با یتیمانش ، علی و فقیران در ویرانه ها .

بد شنیدند و بد نگفتند، بد دیدند و بد نکردند، بی وفائی دیدند و وفا کردند. بی مهری دیدند و محبت ورزیدند تا آنکه به دیگران درس وفا و محبت و نیکی و صداقت آموختند به جای این همه هیاهو و حرف زدن و بهم پریدن و بد گفتن و با هم دشمنی کردن و کینه ورزیدن رفتند به موعظه حسنه پرداختند و خلوص و نیت پاک را پیش خود شرمنده کردند.

این بود که شمشیرهای جاهلانه اولی و دومی و … راست گردیدند و فرق نور و هدایت را شکافتند و مسجد کوفه را در فراق او برای ابدیت محزون گردانیدند.

سعید همایون


 

 


۱ :« قَصَمَ ظَهرِی عَالِمٌ مُتَهتّک وَ جَاهِلُ مُتَنَسِکُ»

طواف بولوار

نویسنده سعید همایون در شهریور ۳۰م, ۱۳۸۹

طواف بلوار

مدت‌ها بود بلواری که بعدها به نام کارگر نامگذاری شد، پر از زباله‌های ساختمانی بود تا آنکه شهردارهای محترم یکی پس از دیگری زحماتی را متحمل شدند و دستی بر سر و روی این بلوار کشیدند. یکی جدول کشی را تکمیل کرد ، دیگری بلوک گذاری را تمام کرد. یکی سرو نشاند و دیگری نیز به گل آراست. و در نهایت یکی هم نامگذاری نمود به نام کارگر.[۱]

این قدم‌های خیرخواهانه سبب شد افرادی نیز برای ورزش و نرمش و بعضی‌ها هم برای تفریحات جانبی، به راهپیمایی اطراف این بلوار در صبحگاه روی آورند. یکی از شهردارها هم تصمیم گرفت غرفه‌های پیش ساخته در این بلوار بکارد تا تعدادی از دستفروشان برای امرار معاش به این مکان روی آورند، ثمره دیگر این کار این بود که اشتغال‌زایی می‌شد. هنوز این حرف به عمل ننشسته بود که با اعتراض همسایه‌ها و شکایت و شکایت کشی انجامید واین عمل خیرخواهانه در نطفه خاموش شد.

چند اتاق پیش ساخته هم که مستقر شده بود، بدون سر وصدا جمع آوری شد و با جرثقیل به مکان دیگر انتقال داده شد. عده‌ای از پیرزن‌ها و پیرمردها که در اثر کهولت سن دچار چیزهای کمیاب یا نایاب مثل قندخون، چربی و فشار خون شده بودند برای مداوا و یا تسکین بیشتر به راهپیمایی در این بلوار روی آوردند. همین عمل بزرگان سبب شد که جوان‌تر‌ها هم از آنها تأسی جویند و به این بزرگان بپیوندند. در همین راستا عده‌ای جوان‌تر از جوان هم که به قول امروزی‌ها سانتال مانتال‌تر بودند به این جمع پیوستند.      این عمل حرکت، از اول بلوار تا انتهای آن صورت می‌گرفت. حرکت از سمت چپ یا راست مهم نبود بلکه طواف در این بلوار مهم بود. بعضی از افراد در عمرشان یک مرتبه یا چند مرتبه موفق می‌شوند که به طواف کعبه بروند و سعی صفا و مروه نمایند. اما این طواف که اطراف یک بلوار کوچک صورت می‌گیرد روزانه می‌باشد و برای عموم، از زن و مرد، پیر و جوان، دختر و پسر، با پای پیاده یا اسکیت، همه پروانه‌وار اطراف این بلوار می‌چرخند. فرق دیگر این طواف با طواف «حج» در این است که آن یکی باید وجهی پرداخت و سالها هم در نوبت بودن شرط است  که اگر عمری باقی بود و آنفولانزای خوکی مسری نشود یک مرتبه انجام می‌گیرد و محدود به چند روز است؛ اما این طواف محدودیت زمانی ندارد و برای آن نیز لازم نیست وجهی پرداخته شود حتی لازم نیست حدود ۱۷سال در نوبت بود. و محدودیت دیگر آن این است که هفت دور بیشتر نیست. به همین مناسبت هر روز افراد بیشتری به این جمع می‌پیوندند.

 بعضی از مسئولین امر تصمیم گرفتند از آب گل آلود ماهی گرفته و این جمع خودجوش را به خود منتسب کنند و این جمع را به نام خود ثبت کنند که چنین فکری نتوانست عملی شود.

پس از مدتی شهردار محترم دیگری تصمیم گرفت به تقلید از شهرهای بزرگ، یک سری وسایل ورزشی در این محیط مستقر کنند تا افراد علاوه بر طواف، به ورزش و نرمش و بدنسازی هم بپردازند. بودجه‌ای تصویب شد. وسایلی با زحمات زیاد در این بلوار نصب گردید. این وسایل چون در فضای آزاد نصب شده بود سبب مشکلاتی شد، زیرا مردان و زنان در برابر انظار عمومی به ورزش می‌پرداختند و بعضی از افراد هم هنگام ورزش برآمدگی بدنهایشان بیشتر نمایان می‌شد. البته اگر از قبل حساب شده عمل شده بود و با گونی بین زنان و مردان تفکیک قائل شده بودند بهتر بود و منجر به مسائل بعدی نمی‌شد. برآمدگی زنان ومردان عده‌ای را خوش نیامد و محزون گردانیدو عده‌ای را نیز مسرور می‌گردانید.[۲] تا اینکه گروه محزونین چیره گشته بر مسرورین فائق آمدند. پس از شور و مشورتی تصمیم گرفتند که این وسایل جمع‌آوری شود چون وسایل استفاده دوگانه دارد، هم می‌شود با آن ورزش کرد و هم می‌شود گناه کرد.

باز بودجه بی صاحبی تصویب شد، وسایل را با زحماتی دیگر از جای کندند تا در جایی که محرم و نامحرم رعایت شود نصب شود تا برآمدگی زنان بر مردان و برآمدگی مردان بر زنان هویدا نگردد. و موجب گناه نشود. لذا این امر به معروف و نهی از منکر عملی گردید.

اما حقیر نمی‌دانم که درآن مکان چگونه فاصله بین محرم و نامحرم ایجاد کرده است و یا اینکه خود وسایل می‌توانند موارد گناه را از غیر گناه تشخیص دهند؟ این تغییر و تحول سبب شد که افراد نرمش‌گر رامشگرقانع شوند و دیری نپایید که طواف کنندگان مجددًا روی بر بلوار آوردند.

در روایات آمده که مردم آخر‌الزمان سه گونه حج انجام دهند گروهی برای تجارت، گروهی برای سیاحت و گروهی هم برای زیارت مشرف شوند. اما در این طواف، یا زیارت‌الرجال عن‌النساء و زیارت‌النساء عن‌الرجال است و گروهی هم فقط برای سلامتی و بهبودی به این مکان روی می‌آورند. در این طواف خاصیت دیگری نهفته است که محدود به قانون خاصی نیست و روز به روز افراد در حال افزایش هستند و هر چه شلوغ‌تر باشد مقبول‌تر خواهد بود. دورهای طواف هم محدود نیست. به طور مثال فردی که ابتدایی است ممکن است به یک یا چند دور اکتفا کند اما روزهای بعد به طواف خود می‌افزاید. این در حالی است که افراد تسبیح در دست مشغول گفتن ذکرند یا مشغول شمارش طواف های خود. دراین جا یک نکته قابل توجه است که محزونین که فکر کردند کار تمام شده و معروف جای منکر را گرفت، آیا بر حزن‌شان افزوده گشته و در صدد برخواهند آمد که بلوار را با گونی، زنان و مردانه کنند و یا اینکه دفتری در آنجا ایجاد کنند تا بتوانند ورودیه بگیرند. اگر چنین شود خیر دنیا و آخرت در آن خواهد بود. والسلام.

 



[۱] . البته نام کارگر بر بعضی از ارازل و اوباش  خوش نیامد و هر از گاهی رنگ بر آن پاشیده یا آن را از بیخ می‌کنند و جمله بلوار چمران را روی آن می‌نویسند.

[۲] . عده ای همیشه گوش به زنگ هستند که خدایی نخواسته گناهی صورت نگیرد و باعث عذاب تر و خشک نشود.


کپی رایت پایگاه الاعتصام. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ