دوزیستی سلسله جلیله…..

نویسنده سعید همایون در شهریور ۳۰م, ۱۳۸۹

دوزیستی سلسله جلیله…..

پوشش و نوع آن دارای چنان اهمیتی است که حضرت آدم (ع) هنگامی که متوجه شد پوشش کافی ندارد و برهنه است سعی کرد برای خود پوششی تهیه و ایجاد کند. پس از آن طی سالها و قرون پوشش تکامل یافت. در تمام فرهنگ‌ها پوشش کامل‌تر یک نوع امتیاز است و پوشش هرچه کمتر شود به حیوانات که از آن بهره‌ای نبرده‌اند نزدیک‌تر می شود؛ در تمام مکاتب الهی و غیر الهی نیز پوشش کامل‌تر ارزش و مزیت به شمار می‌آید.

از مجموعه آثاری که از پیشینیان به جای مانده پوشش‌های کامل و بلند هویداست. پوشش و لباسهای ایران و روم باستان نیز گویای این مطلب است. لباسهای مردان و زنان در گذشته تکامل یافته‌تر بوده و به مرور به این روز سیاه افتاده است.

 در میان مکاتب الهی مکتب اسلام برای پوشش اهمیت خاصی قائل بوده که بر کسی پوشیده نبوده و نیست. حتی برای مردان و زنان لباسهای خاصی را طراحی کرده است و پوشیدن هرکدام از این دو گروه لباس دیگری را مذموم و حتی در بعضی از اوقات حرام دانسته است. تنها در لباس مشترک ایرادی وارد نکرده است. در جای دیگر نوعی ازپوشش را برای زنان حلال دانسته در حالی که پوشیدن همان جنس برای مردان حرام و نماز با آن نیز باطل است. اگر به عکس‌های آرشیو شده از ایرانیان قبل از حکومت رضاخانی توجه بشود، لباسهای کاملاً پوشیده بر تن داشته‌اند. حتی فیلم سازان هم مجبورند برای تهیه فیلم از آن زمانها به گنجینه لباسهای گذشته مراجعه کنند و فیلم‌های خود را طبق آداب و سنت همان زمان تهیه کنند.اما پس از مدتی مسئولین امر تصمیم گرفتند که از غرب عقب نمانند فکر کردند اگر لباس را تغییر دهند شاید متمدن بشوندتصمیم گرفتند لباس‌ها مانند لباسهای غربیان شود. به همین خاطر نوع پوشش غربی که پوششی حیوانی بود کم کم جای خود را به لباسهای کامل و ارزشی داد، اما مقاومت روحانیت در این مسیر قابل تقدیر است زیرا با خود فکر کرد که با تغییر لباس فرهنگ و تمدن عوض نمی‌شود. به همین خاطر کوتاه نیامد و لباس‌های بلند و پوشیده را به لباسهای جلف‌، سبک و بدن نما عوض نکرد. اما پس از انقلاب تعدادی از طلاب جوان سنت شکنی کردند و از لباس‌های جلف نیز بهره بردند. این طلاب وبه زبان عربی(طالبان) تصمیم گرفتند که از جامعه کم حجاب یا کم پوشش عقب نمانند لذا به جای استفاده مدام از عبا و قبا از لباس‌های جدید و جلف و مدرن بهره بردند.

 اگر از زوایای دیگر نگاه کنیم لباس مهم نیست، تن آدمی است که شریف است.  آدمی هم شرافتش به جان آدمیت است نه لباس خصوصاً لباس زیبا.

اما لباس روحانیت مانند جان آدمیت خود دارای شرافت است. علاوه بر پوشش کامل دارای قداست خاصی است. به همین مناسبت به لباس پیامبر معروف است چون این لباس قداست ذاتی داشت روحانیت در زمان تغییر و تحول حاضر نشد لباس دیگری مانند کلاه و کت و شلوار را جایگزین آن کند. به همین خاطر لباس پیشنهادی رضاخان پهلوی به قامت این قشر راست نیامد، اما عده قلیلی هم تغییر لباس دادند و برای همیشه لباس را ترک کردند، به همین مناسبت خلع لباس،یک ضد ارزش است.

اگر این نوع پوشش نزد علماء و دانشمندان دارای ارزش است چرا بعضی از طلاب از آن سرباز می‌زنند و تن به لباس‌های مدرن و روز می‌دهند و ازآن گریزانند. برای پاسخ به این مطلب چند گزینه در مقابل ما قرار دارد که شاید دلایلی این چنینی سبب شده که قشر جوان حوزه از لباس سنتی فاصله بگیرد. خصوصاً که اگر این عزیزان بخواهند در دانشگاه هم تدریس کنند، سعی می‌کنند از این لباس فاصله بگیرند.

اول: این لباس دست و پاگیر است، اگر بپذیریم که این لباس برای آقایان طلاب دست و پاگیر است پس به طریق اولی چادر برای بانوان هم دست و پاگیر است در نتیجه این عزیزان نمی‌توانند خانواده خود و جامعه را تشویق به حجاب برتر یعنی چادر کنند. زیرا نمی‌شود یک بام و دو هوا بود. بانوان هم به علت همین جواب روز به روز از پوشش خود می‌کاهند. در بین بانوان نیز کسانی هستند که اعتقاد کامل به حجاب برتر یعنی چادر دارند و برای حفظ آن از هیچ تلاشی فروگذار نیستند  دشنام و سختی‌هارا تحمل می‌کنند،  با شنیدن کلماتی مانند «امل، متحجر، ‌عقب افتاده» از حجاب و عفاف فاصله نمی‌گیرند. خصوصا در بلاد غرب و اروپازده، برای حفظ حجاب از تعلیم و تعلم باز می‌مانند،  عده‌ای از کار برکنار شده‌اند عده‌ای اجازه حضور در بعضی از مجامع را به خاطر پوشش خود ندارند ولی برای خدا این مشقات را می‌پذیرند اما از پوشش کامل دست بر نمی‌دارند چون به آن عشق می‌ورزند این نوع پوشش برای آنها حل شده و تبدیل به عقیده شده است  در مقابل عده‌ای از افراد چادری هنگام ورود به اجتماع چادر را کنار می‌گذارند زیرا آنرا با اعتقاد نپذیرفته‌اند، طلاب محترم اگر به لباس مقدس اعتقاد دارند در هیچ شرایطی نباید آنرا کنار بگذارند. اگر همین  طلاب در هنگام سخن و موعظه برای حجاب و عفاف دیگران را تشویق کنند تأثیر نخواهد داشت زیرا می‌شوند عالم بی‌عمل و زنبور بی‌عسل، علاوه بر آن چون تکرار این الفاظ  از روی حق و حقیقت بیان نمی‌شود لق لقه زبان بوده و طوطی‌وار بیان می‌شود، تاثیری ندارد.

دوم: ممکن است گفته شود که این نوع پوشش محدودیت آور است و با این لباس نمی‌شود در هر محیط و مکانی حضور پیدا کرد. این هم دلیل بدتر از گناه، چرا، چون اگر ورود در مکان مورد نظر با قداست لباس روحانیت سازگار نیست و برای افراد معمم شرم آور باشد چه فرق می‌کند که با لباس باشد یا بدون لباس، فرض که طلبه با تغییر لباس مردم را نادان فرض کند و خود را از چشم دیگران بپوشاند آیا می‌تواند خود را از منظر خداوند متعال و دید امام زمان هم بپوشاند. علاوه بر آن کسی که دیگران را احمق فرض می‌کند از خودش احمق‌تر وجود ندارد. کم خردان فکر می‌کنند که خود را از چشم دیگران پوشانده‌اند.

سوم : ممکن است آقایان بگویند که پوشیدن این لباس باعث بی حرمتی و آزار و اذیت، شامل شنیدن الفاظ رکیک  نااهلان شود. این جواب هم قانع کننده نخواهد بود و نمی‌تواند دلیل خوبی باشد تا از لباس روحانیت فاصله بگیرند. چون اگر انسان به این لباس اعتقاد و ایمان دارد و آن را برای حراست از دین و تبلیغ و ترویج دین پوشیده است، نباید واهمه داشته باشد که موجب فحاشی و هتاکی و اذیت و آزار بگردد. در مقابل افرادی هم هستند که برای این لباس مقدس احترام قائلند و کاری به فرد داخل لباس ندارند بلکه خود لباس را محترم می‌شمارند و چه بهتر فردی که لباس را پوشیده خود را مزین به اخلاق حسنه کرده باشد و دین خود را به صاحب لباس ادا کرده باشد. اگر پوشیدن این لباس فحاشی و دشنام دارد چرا هنگام مراجعه به ادارات و ارگانها مانند دادگستری و یا هنگام گرفتن امتیاز کود و سم و بذر و . . . این لباس را می‌پوشد و این لباس مقدس می‌شود. آیا نخ این لباس طوری طراحی شده که در بعضی موارد فقط مقدس می‌شود و در بعضی از مواقع دیگر تقدس خود را از دست می‌دهد. حقیر قبض و بسط‌های افراد متفاوت را در مورد این لباس دیده‌ام ولی قبض‌ها سبب نشده که برای راحتی از پوشیدن لباس به صورت موسمی استفاده کنم چون این را بی‌احترامی به اسلام و پیامبر می‌دانم. حتی هنگامی که لباس پوشیدم عده زیادی مخالف بودند و می‌گفتند لباس نپوشیدی چرا در این زمان وا نفسا لباس پوشیدی با لباس شخصی هم می‌شود خدمت کرد. ناگفته پیداست که پوشیدن این لباس یک سری محدودیت‌های زمانی، مکانی و رفتاری دارد. اما صحیح نیست که انسان بوقلمون[۱] صفت باشد و هرلحظه به شکلی و شمایلی دیگر درآید.

       قبلاً در بین طلاب اصطلاحاتی وجود داشت که وقتی می‌خواستند فردی را معرفی کنند می‌گفتند فلانی ملبس است یا مُکلا[۲]؟

 ورود به حوزه و مشغول تحصیل بودن و در قشر روحانیون قرار گرفتن بسیار مهم بود طلبه تا زمانی که ملبس نشده بود از لباس بلندی به نام «نیم پالتو» که برآمدگی بدن را بپوشاند استفاده می‌کرد فردی که این نوع پوشش را داشت معلوم بود که اهل علم است. زیرا اهل علم بودن هم ارزش و افتخار بود. حتی اگر فردی از لباس روحانیت خارج می‌شد به خاطر حیاء از لباس نیم پالتو استفاده می‌کرد. اگر هم از چرایی آن سؤال می‌شد می‌گفت توفیق لباس نبود این لباس قداست دارد این لباس بر تن هر کسی برازنده نیست، فرد مذکور در مجالس و مسیرها از دوستانش خجالت می‌کشید که چرا نتوانسته در این لباس باقی بماند ولی الآن در بین طلاب اصطلاحی رایج است به نام «دوزیست» یعنی این فرد هر جا صلاح بداند لباس روحانیت می‌پوشد و هرجا صلاح ندید لباس را کنار می‌گذارد. البته در زمان ما افراد کمتری از این لباس استفاده می‌کنند چون برایشان مهم نیست آقایان

لباسی که پوشیده‌اند جلف است و تمام برآمدگی قبل و دبر را نشان می‌دهد حتی خط لباس زیر هم کاملاً قابل تشخیص است. ممکن است گفته شود که این هم حجب و حیا و عفاف آخرالزمان است. در زمان ما به این افراد دوزیست می‌گویند. اما اگر بیشتر دقت کنیم از دوزیستی بیرون است بلکه گاهی اوقات متأسفانه شباهت زیادی به جنبنده‌ای به نام «آفتاب پرست» [۳] یا چلپاسه که شباهت زیادی به «مارمولک» دارد و بعضی از افراد هم فکر می‌کنند که همان مارمولک تکامل یافته است. خداوند در این جنبنده خاصیتی قرار داده که هر زمان می‌تواند رنگ محیط را بپذیرد و خود را مستور گرداند. تشبیه این افراد به آفتاب‌پرست ممکن است اشکال شرعی داشته باشد و فردای قیامت این جنبنده‌ از ما شکایت کند که چرا افرادی که برای لباس پیامبر قداست قائل نبوده‌اند و آن را برای امور زندگی استفاده می‌کردند رابا ما مقایسه کرده‌اید؟ جوابگو نخواهم بود.

البته در کشور ترکیه در زمان حکومت اتاترک روحانیون لباس را از دست دادند در آن کشور لباس روحانیت رسمیت ندارد. حتی ائمه جمعه وجماعات در تمام روز ملبس به لباس شخصی هستند و حتی کراوات می‌زنند، اما هنگام نماز یک عبا بر دوش و یک شب کلاه بر سر می‌نهند و اقامه نماز می‌کنند. پس از نماز مجدداً به حالت اولیه باز می‌گردند. در ایران که چنین محدودیتی نیست چرا طلاب محترم از لباس استفاده ابزاری می‌کنند، شاید بتوان گفت: این نوع عملکرد سوء استفاده از لباس روحانیت است.

در حوزه‌های علمیه برای ملبس شدن مراسم خاصی برگزار می‌شود و هر طلبه‌ای دوست دارد که به دست یکی از بزرگان و مراجع تقلید ملبس به این لباس مقدس شود زیرا معتقد است که این عمل باعث خیرو برکت در زندگی مادی و معنوی او  می‌شود. اما چه می‌شود که فردای همان روز همین آقای دیروز ملبس شده با لباس شخصی در انظار عمومی پرسه می‌زند. چرا انسان باید بوقلمون صفت باشد.

مردمی که پشت سر این طلاب نماز اقامه می‌کنند در موردشان چه فکر می‌کنند. آیا با خودفکر نمی‌کنند چرا این طلبه هر لحظه به شکل و شمایلی در می‌آید، آیا اعتقاد این افراد بیشتر می‌شود یا از اعتقاد آنان کاسته می‌شود. حوزه علمیه باید در مورد این افراد اندیشه کند و ضررهای کارشان را گوشزد نماید. ممکن است یکی از مسائلی که سبب شد طلاب راحت تغییرلباس داده و قدر لباس را ندانند و برای آن احترام قائل نشوند درس‌های اخلاق بی اثر اساتید اخلاق است که تأثیر گذار نیست و نمی‌تواند در جان افراد مؤثر واقع شود و آنان را به خودسازی وادار کند. نتیجه آنکه حوزه علمیه باید اندیشه کند ونگذارد به این لباس خدشه‌ای وارد شود. طلاب محترم هم یا باید رومی روم شوند یا زنگی زنگ.   والسلام

 

 



[۱] – بوقلمون] قَ لَ[ دیبای رومی را گویند و آن جامه‌ای است که هر لحظه به رنگی نماید. نوعی از دیبایی که هر لحظه به رنگ دیگر درآید معرب و محرف « خامائیلئون» یونانی، دیبای رومی که رنگ آن متغیر نماید.

۲- مکلا یعنی کسی که لباس شخصی به تن دارد و کلاه سر می‌گذارد.

۳- نوعی از ضب است که سوسمار باشد وآنرا وزغه نیز گویند، وآن کوچکترین اجناس سوسمار است، وبعضی گویند حربا عبارت از اوست  واو عقرب را درست فرو می‌برد، وگوشت او سم قاتل است ، اگر در شراب افتد و بمیرد آن شراب هلاک کننده باشد.

چرا باران نمی‌بارد؟

نویسنده سعید همایون در شهریور ۳۰م, ۱۳۸۹

چرا باران نمی بارد ؟

     نیم ساعت قبل از اذان صبح برای پر کردن مخزن گاز اتومبیلم به پمپ گاز CNG رسیدم، همزمان با من چند نفر دیگر هم از یک وانت نیسان پیاده شدند، بعد از احوال پرسی یکی از آنها که توانسته بود در یک گوشه دنج وبی سر و صدا یک عمامه بسر را پیدا کند و گله مند شود  چرا باران نمی‌بارد؟ رو به شیخی کرد که او هم داشت اتومبیلش را سیراب می‌کرد و گفت: یا شیخ دعا کن باران ببارد، شیخ هم مثل اینکه از قبل جوابی برای چنین سوال هایی داشت بدون مهلت گفت: دعای ما که مستجاب نمی‌شود، باید دست به دامان دیگران شد.

    مرد در حالی که دهانش از تعجب باز مانده بود گفت اگر دعای شما مستجاب نمی‌شود پس دعای چه کسی باید مستجاب شود. گفت: بقول عزیز دل برادر، لقمه ناپاک و شبه ناک نمی‌گذارد دعا مستجاب شود. راننده وانت که ظاهرًا کشاورز بود در حالی که میله های اتاق وانت را تکان می‌داد تا مخزن گاز بتواند گاز بیشتری ذخیره کند، گفت: یا شیخ ما اهل خمس و زکاتیم، چرا دعایمان مستجاب نمی‌شود. شیخ گفت: این سخن درست، شاید تخم مرغتان عوض شده باشد. راننده که به ظاهر آدم ساده‌ای بود گفت: ما فقط تعدادی خروس داریم، خروس هم که تخم نمی‌گذارد که تخمش با تخم مرغ دیگر عوض شود. شیخ گفت: اگر لازم باشد خروس هم تخم می‌گذارد. شیخ گفت: عیب کار در همین است.

     بگذار داستانی را برایت نقل کنم شاید متوجه موضوع بشوی، در همین حال مأمور جایگاه شیلنگ‌ها را از وسایل نقلیه جدا کرد و وجه خود را دریافت نمود. رانندگان دیگر هم که منتظر بودند به جایگاه وارد شوند مرتب چراغ می‌زدند، که شیخ جایگاه را ترک کن، شیخ و راننده بیرون جایگاه پیاده شدند من هم اجازه خواستم در کنارشان قرارگرفتم. شیخ گفت در روزگارانی نه چندان دیر، مردم اصفهان در صلح و صفا و آرامش زندگی می‌کردند و از دسترنج خود ارتزاق می‌نمودند. یکی از درباریان تصمیم گرفت از مردم اصفهان که مردمی زحمت کش بودند عوارض و مالیات بیشتری اخذ کند. لذا به مأموران مالیاتی دستور داد که به افزایش مالیات‌ها بپردازند، به همین خاطر مأموران عوارض و مالیات فراوانی روی اموال مردم بستند. مردم هم تا آنجا که برایشان مقدور بود می‌پرداختند و اگر هم نمی‌توانستند بپردازند دست به دعای منفی ( نفرین) برمی‌داشتند. آه مظلوم زحمتکش هم می‌گرفت و آقای مأمور مالیات کله پاچه می‌شد و ناگهان اتفاقی می‌افتاد و جان به جان آفرین تسلیم می‌کرد.

    همین اتفاقات سبب شده بود که کسی جرأت نمی‌کرد به این منطقه برای باج‌گیری و اخذ مالیات اعزام شود. چون اگر بخواهد پا را از گلیم خود  درازتر کند حادثه ناگواری در انتظارش است. تا آنکه روزی ژنده پوشی بر درب کاخ سلطنتی حضور پیدا کرد و تقاضای ملاقات اعلی حضرت سلطان را نمود.     نگاهبانان دربار که تا بحال به ژنده پوشان چنین مجالی نداده  بودند با تعجب پرسیدند سخن خود بگوی تا به خدمت سلطان بریم. درویش ژنده پوش گفت: نه من باید خود سلطان را ملاقات کنم. مأمور مجبور شد که جهت ملاقات اذن دخول بگیرد. خدمت سلطان شرفیاب شد و گفت درویشی ژنده پوش تقاضای ملاقات دارد، پادشاه هم پس از اندکی تأمل اذن دخول عنایت فرمود.

    ژنده پوش وارد کاخ شد و سلام و احترام کرد، سلطان پرسید سخن خود بازگوی. درویش گفت: شنیده‌ام که مردم اصفهان عوارض و مالیات نمی‌پردازند اگر کسی به آن بلاد اعزام شود سرنگون بازگردد. اگر اجازه بفرمائید من چاره کار کنم.

     پس از آن شما هر چه خواستید عوارض و مالیات دریافت کنید. قول می‌دهم خزانه سلطان را مملو از اموال گوناگون کنم. سلطان که ترسید یکی از رعیت به سرنوشت دیگران گرفتار شود با خود گفت این بیچاره چه گناهی کرده که او را به آن ولایت بفرستم و او هم سرنگون برگردد. به همین خاطر تقاضای او را رد کرد. سلطان را وزیری بود که سر در گوش او نجوا کنان گفت: ای سلطان هر چه شما فرمائید مطاع است، اما بگذار این ژنده پوش به اصفهان برود و به دعای کسی گرفتار گردد و یکی از مساکین این دیار کسرگردد.

      سلطان هم فکری کرد و رخصت فرمودند که آن درویش ژنده پوش عازم

دیار صفاهان گردد. اما درویش گفت: حضرت سلطان به سلامت باد. این کار یک شرط دارد. سلطان گفت: شرط آن چیست، درویش گفت: رخصت می‌خواهم اجازه دهید که بتوانم لباس علمای دین را بپوشم. سلطان هم فکری کرد و با خود گفت اگر این ژنده پوش لباس دین بپوشد که به سلطنت ما ضرری نمی‌زند. ایشان اجازه دادند که درویش لباس دین بر قامت بپوشد. درویش ژنده پوش هم لباسی تهیه کرد و عمامه‌ای بر سر نهاد و نعلین بر پای و عازم اصفهان شد.

    مردم اصفهان منتظر امامی برای جماعت وهدایت بودند که از ارشادات او فیض برند. شخص ژنده پوش با هیبتی علمایی وارد شهر شد ومسجد بزرگ و جامع اصفهان را امامت کرد و مردم خالص و مخلص پس از اقامه‌ی نماز از عالم ربانی تقاضا کردند که بر آنها مهمان شود. اما این عالم وارسته تقاضای آنها را نپذیرفت و در جواب عنایات آنها فرمود با یک نان و ماست ساخته‌ایم نشاید مزاحم اوقات مسلمین شویم و زحمت بر آنها اندازیم و رحمت به زحمت بدل

شود.

    راننده نیسان که خیلی خوشش آماده بود علاوه بر گوش کردن دهانش هم باز مانده بود و تمام اعضا گوش شده بودند و منتظر بود پایان داستان چه می‌شود. شیخ ادامه داد که آن عالم وارسه نپذیرفت که برای مؤمنین مزاحمت ایجاد کند و به طرف منزل حرکت کرد. مردم مهربان که سه وعده پشت سر ایشان اقامه جماعت می‌کردند از خود شرمنده بودند که چگونه می‌توانند جبران زحمات اسوه تقوی نمایند.

    تا آنکه عده‌ای مجددًا به محضر شیخ شرفیاب شدند و گفتند که اگر آن عالم ربانی از مشکوک بودن غذای ما در هراس است باید بدانند که ما زکات و خمس خود را به موقع می‌پردازیم و حق الناس در اموال ما پیدا نمی‌شود. چگونه است که شیخ حوائج ما را برآورده نمی‌کند و بر ما منت نمی‌نهد و از سفره ما سرباز می‌زند.

    شیخ که موقعیت را مهیا دیده بود دستی بر ریش مبارک کشید و عمامه را مقداری جلو داد و درجواب فرمود: که ما با یک تخم مرغ ساخته‌ایم صحیح نمی‌دانم که مزاحم بندگان وعیال‌الله  شوم و بر آنها مزاحمت مضاعف ایجاد کنم. حال شما که این همه اصرار دارید اشکال ندارد و اگر تخم مرغی بیاورید کافی است. مردم که دوست داشتند  جبران مافات نمایند و به شیخ خدمت مضاعفی نمایند تخم مرغ‌هایی را برای شیخ در نظر گرفتند و هر کدام برای راهی منزل عالم شهر گوی سبقت از یکدیگر می‌ربودند.

    در همین هنگام عالم شهر به خادم خود فرمان داد که هر کس تخم مرغ آورد بگیرد و در اتاق جنب استراحتگاه قرار دهد. این بود که سبدهای تخم مرغ بود که راهی منزل عالم دل سوخته شهر شد. بعضی از مردم نیک سیرت نیز به مرغ‌ها دستور دادند که تخم دوزرده عنایت فرمایند چون این تخم مخصوص را برای عالم شهر می‌گذارند. ظرف‌ها و سبدها یکی پس از دیگری تحویل خادم شد. هنگامی که تخم مرغ‌ها از حد بگذشت.

    امام جماعت در مسجد بین الصلاتین رو به مردم کرد و ضمن تشکر و قدردانی، سلامتی و توفیق قبولی عبادات آنها را خواستار شد. اما در ضمن سخنان خود فرمود که تخم مرغ‌های زیادی به منزل سرازیر شده است بهتر است این تخم مرغ‌ها  برای ایتام و فقرا مورد استفاده قرار گیرد تا ثوابی مضاعف نصیب اهل دین گردد.

     لذا دستور داد چون عازم ولایت خود است مردم لطف فرموده تخم مرغ‌ها را تحویل گرفته تا پس از بازگشت مجددًا جمع آوری شود و شکم مساکین و ایتام را سیر کنند. 

   مردم هم که برای نیک سیرتی عالم شهردعای خیرمی‌کردند  به منزل عالم مراجعه کردند و تخم مرغ‌ها را تحویل گرفتند و به منزل بردند تا روز موعود فرا رسد. مردم طوماری تهیه دیدند و همه از روی اخلاص آن را مهر و امضاء نمودند و از سلطان به خاطر اعزام عالم نمونه تشکر و قدردانی نمودند و دعای خود را بدرقه عالم شهر و سلطان نمودند.

   عالم شهر هم پس از معانقه و خداحافظی در بدرقه پر شور مردم راهی پایتخت شد و مجددًا تقاضای ملاقات شاه را نمود و پادشاه که فکر نمی‌کرد ژنده پوش سالم برگردد متعجب شد. او را پذیرفت و با احترام کنار خود نشاند. عالم به سلطان عرض کرد حال موقعیت فرا رسیده است می‌توانی برای اخذ مالیات مأمور به اصفهان بفرستی. سلطان که فکر نمی‌کرد اتفاق جدید افتاده باشد با دلهره مأموری عازم اصفهان کرد و مأمورمالیات هم پس از ورود و سوار بر خر مراد هر روز به طریقی بر اموال مردم بیچاره عوارض می‌بست و بر مالیات های قبل دیرکرد هم می‌افزود.

     مردم که تا به حال چنین حالتی ومامور گستاخی ندیده بودند جهت خیرخواهی نزد مأمور رفته تا او را به اوضاع و احوال مأموران گذشته که ظلم نموده‌اند آگاه کنند تا از عواقب کار خود آگاهش نمایند تا در کار خود اندیشه کند و خود را به مخمصه نیندازد. ولی مإمور گوش شنوایی نداشت و هر روز به افزایش مالیات‌ها می‌پرداخت.

    مردم که دستشان به جایی بند نبود نزد بزرگان مستجاب الدعوه قوم رفتند و تقاضای دعا وسرنگونی مأمور نگون بخت را کردند. کسانی که پیش خداوند اسم و رسمی داشتند از یزدان پاک خواستند که شر این مأمور ظالم را از سر مردم کوتاه بگرداند.

    اما دعاها مستجاب نمی‌شد و مأمور هم هر روز جدی‌تر می‌شد و طوری شد

که مأمور بر دیرکردها هم مالیات می‌بست. مأمور از خدا بی خبر هر کاری از دستش بر نمی‌آمد باپایش انجام می‌داد. اموال فراوانی جمع آوری شد و به محضر سلطان گسیل داده شد. سلطان که بسیار خوشحال و خشنود شده بود تعجب کرد. حضرت سلطان دستور داد تا آن عالم ربانی یا درویش ژنده پوش را نزد وی حاضر کنند، او را آوردند سلطان از او پرسید چه کردی که دعای این مرددم از استجابت افتاد و دیگر سخن آنها به گوش خداوند نمی‌رسد.

     درویش ژنده پوش که توانسته بود با قدم های شیطانی خود را به سلطان نزدیک کند و تقاضای پست حساس در دربار داشته باشد گفت قربان لقمه‌ی حرام در سفره آنها قرار دادم. سلطان گفت: چگونه در سفره‌ی این همه مردم لقمه حرام قرار دادی.گفت: تخم مرغ‌های آنها را عوض کردم و همین مسئله سبب شد غذاهای مشکوک و حرام کار خود را بکند و اثرات دعای آنها را خنثی کند.

    راننده وانت گفت خوب بعد چه اتفاقی افتاد. شیخ در حالی که آماده سوار شدن بر سواری خود می‌شد گفت آنچه نباید بشود شد. شیخ گفت بگذار قصیه‌ای که برای خودم اتفاق افتاده و با چشم خود دیده‌ام را برایت بازگو کنم. یک روز رفته بودم بانک، یک نفر افغانی هم که مقداری پول پس انداز کرده بود می‌خواست پولش را برداشت کند. مأمور بانک هنگام پرداخت وجه مقداری اضافه به عنوان سود با بهره پول به او پرداخت اما مرد افغانی از گرفتن سود و بهره  سرباز زد و به کارمند بانک گفت: خیر این سود حرام و ربا است. مرد افغانی فقط پول خود را برداشت و از بانک خارج شد.

     شیخ که واقعًا آماده رفتن شده بود رو به من و راننده وانت کرد و گفت: همه به جستجو پردازیم و ببینیم چه کسی تخم مرغ‌های زندگی ما را عوض کرده و آن روحانی‌نما چگونه وارد شهر و کشور و قلب و دلمان شد.

     چرا غلام سیه چرده فرزانه‌ای پیدا نمی‌شود که گونه بر زمین بگذارد و به خدای خود بگوید اگر بارانت نبارد صورتم را از خاک بر نمی‌دارم. گفت حال دانستی چرا باران نمی بارد. اگر لقمه حلال پیدا کردید ما را هم صدا کنید. مرد در حالی که آهی از نهاد کشید با نگاهی پر معنا با ما خداحافظی کرد و رفت لقمه حلال بیابد.

شاخ بز

نویسنده سعید همایون در شهریور ۳۰م, ۱۳۸۹

شاخ بز

          در مدرسه شبانه روزی درس می‌خواندم و برای خرید اجناس از بازار آزاد استفاده می‌کردم که وقتم در ایستادن صف تلف نشود و هر چه می‌خواستم به قیمتی گزاف می‌خریدم ولی بیشتر قناعت می‌کردم، کمتر می‌خوردم و ریاضت می کشیدم . یک روز صبح چند دقیقه بعد از اذان صبح برای گرفتن نان در صف ایستاده بودم، منتظر بودم تا نوبتم شود و یک تومان نان بگیرم‌، حتما می‌گویید چرا برای یک تومان نان در صف ایستاده بودم، نانوا معتقد بود که عدالت رعایت شود و عدالتش سر به فلک می‌کشید و می‌خواست عدالت را در قسمت خودش هم که شده رعایت کند و در عوض حور و غلمان بگیرد.

این یک تکه نان یک تومانی هم صبحانه بود و هم شام، همان طور که در انتظار قدم مبارک نان‌بودم که از تنور بیرون بیاید چند قدم آن طرف‌تر دیدم زنی آمد و سه عدد پاره آجر و کلوخ کنار هم چید و رفت. پیش خود فکر کردم که شاید کیله(نشانه) حضرت عباس می‌چیند ولی دیدم که سنگ‌ها به جای آنکه روی هم قرار بگیرند در یک صف منظم و پشت سر هم قرار گرفته‌اند. زیرا مردم عقیده داشتند اگر می‌خواهند  مالی یا جنسی از دستبرد دزد در امان باشد سه عدد سنگ روی هم می‌چینند، دزدهای آن وقت هم حضرت عباسی عقیده داشتند و به این چند سنگ روی هم چیده شده که می‌رسیدند سریع راه خود را پیش می‌گرفتند و دور می‌شدند، وخودشان را با حضرت ابوالفضل(ع) در گیر نمی‌کردند.

    کم کم چهره پاک و نورانی نان که هنوز خمیر بود و طاقت گرمای تنور  را نداشته بود از تنوربیرون آمد و من هم از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم چون آن خمیر نپخته با زبان حال می‌گفت که تو از صف خارج خواهی شد.  از نانوایی خارج شده و نان را در مدرسه قرار دادم و منتظر ماندم که مقداری از روز بدمد و برای خرید مقداری لبنیات به خیابان بازگردم. از کنار پرده اتاقم دیدم که خورشید هم با آن پرتوهای طلائی‌اش پرتوافشانی می‌کند و از گرانی طلا و ارزانی نور طلایی خودش خبر می‌دهد و به جهان و جهانیان فخر می‌فرشد. به من هم می‌گفت موقع خرید است، از مدرسه بیرون آمده و دیدم خدا بدهد برکت، حدود ۳۵ عدد پاره آجر، شیشه شکسته،کلوخ، لنگه کفش و تکه چوب پشت سر هم قرار گرفته‌اند، تعجب کرده و گفتم اینها یعنی چه؟ بیچاره زن جنگ زده‌ای که در آن حوالی نشسته بودکه نکند اینها از صف بیرون بروند یا جابجا شوند نظرم را جلب کرده و گفتم  ببخشید اینها چیست  و به چه معنی می‌باشد؟ گفت ساعت ۵/۱۰ یا ۱۱ بیا و خودت ببین و دیگر چیزی نگفت و در غربت و تنهایی خود فرو رفت. دیدم سوال فایده‌ای ندارد، لبنیات هم بدست نیاوردم مقداری کشمش تهیه کرده و به مدرسه بازگشتم. جای شما خالی صرف صبحانه با انواع و اقسام ویتامین‌هایش به پایان رسید و فکر رهایم نمی‌کرد. دلم می‌خواست ساعت‌ها را به جلو بکشم تا ببینم در آن ساعت موعود چه اتفاقی می‌افتد. حال سر کلاس رفتن هم نداشتم. فکر کلافه‌ام کرده بود، محصلی که بوق الممالک نام داشت با آن صدای دلخراشش که اگر زن حامله‌ای می‌شنید سریع سقط جنین می‌کرد‌، صدا می‌زد که فلان درس و بهمان درس‌، سر کلاش نشسته ولی جسمی بیش نیستم و روحم داخل خیابان و به دقیقه شماری مشغول‌، آن روز نه درس را پیدا کردم و نه چیزی از گفتار استاد فهمیدم. به بهانه‌ای از مدرسه خارج شدم به یک کامیون که قیافه سردخانه‌های سیّار در کشورهای خارجی را داشت برخوردم که پارک کرده و دو صف طولانی از مرد و زن ایستاده‌اند، انواع و اقسام الفاظ رکیک را به یکدیگر به جای سلام و صبح بخیر نثار می‌کنند. اشیائی که نام بردم روی زمین و بدون هیچ سر و صدایی به طور منظم در صف قرار داشتند و صاحبانشان نیز با حالتی که انگار نماینده رسمی‌شان است به آنها ادای احترام می‌کردند و از آنکه عدالت رعایت شده و جابه جا نشده‌اندو حق دیگری را غصب نکرده‌اند خوشحال بودند. همان طور که به دو صف طولانی نظر دوخته بودم دیدم اول صف، خادم مدرسه ما ایستاده و با دلهره به او نزدیک شدم و می‌ترسیدم که نکند مردم به من فحاشی کنند و خیال کنند که می‌خواهم بروم در صف بایستم. گفتم مشتی اینجا چکار می‌کنی؟ گفت ما در نوبت صف شیرایستاده‌ایم، با خود گفتم حتما سیرک بازها شیر به نمایش می‌گذارند، گفتم بلیط هم گرفته‌ای؟ گفت ِشیر خوردنی را می‌گویم نه شیری که آدم را می‌خورد. گفتم این سنگها و لنگه کفش‌ها چه کاره‌اند، گفت اینها شب‌ تا صبح به جای انسان‌ها در صف می‌ایستند تا نوبتشان را کسی نگیرد. گفتم خوب برای تو کدام است، گفت این شاخ بز را که می‌بینی برای من است با همه فرق می‌کند، دیروز عصر که می‌خواستم به خانه بروم او را در صف قرار داده و با خیال راحت به خانه رفتم. شیر فروش را دیدم که عقب کامیون ایستاده و چنان امر و نهی می‌کند که انگار یک کشور را به او سپرده‌اند. خادم ما اولین کسی بود که یک شیشه شیری به سفیدی گچ و به خالصی آب تحویل گرفت وخدا را شکر کرد که به حاجتش رسیده است.  بنده از او جدا شده و با خود فکر کردم که یک شاخ بز چقدر با ارزش است و چه کاربردهای عظیمی را داراست. ولی ما آنرا در زباله‌ها قرار می‌دهیم، بلکه باید قدر آن را دانست و به کاربرد عملی آن واقف شد. البته ناگفته نماند که شاخ بز کاربردهای غیر اخلاقی نیز دارد که هنگام فحاشی و توهین بکار برده می‌شود.


کپی رایت پایگاه الاعتصام. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ